تبليغاتX
عشق یعنی...

تبليغات
















اغفال یا خیانت

انگار یکی داره صدام میکنه !

میترا . . . میترا . . . میترا بلند شو . . . میترا

اصلا دلم نمی خواد چشم هام رو باز کنم مثل چیزی شبیه زمزمه کردن گفتم ولم کن

ولی وحید ول کن نیست در حالی که تکونم میده داره صدام میزنه

می خوام چشمم هام رو باز کنم ولی انگار پلکهام به هم چسبیدن

اصلا حس باز کردن چشم هام رو ندارم ولی ضربه هایی که وحید با دستش

به صورتم میزنه نمی زاره راحت باشم به سختی چشم هام رو باز کردم

قیافه حول کرده وحید رو بالای سرم دیدم با همون حالت خواب آلودگی

ازش پرسیدم چی شده؟! چیکار داری؟ چرا نمی زاری بخوابم؟ من خوابم میاد!

وحید یکمی دست پاچه بود با نگاهش به ساعت اشاره کرد گفت داره دیر میشه

پاشو یک دوش بگیر حاضر شو برسونمت خونه دیرت میشه ها

هنوز گیج بودم درست متوجه منظورش نمیشودم !!! چی دیر میشه؟ چرا دوش بگیرم؟!

خواستم از جام بلند شم ولی انگار یک وزنه سنگین به سرم بسته باشن ! سرم خیلی درد میکرد!

سعی کردم بلند شم رو تخت بشینم ولی درد عجیبی رو بین پاهام احساس کردم

ناخوداگاه دستم رو بردم به طرف پاهام ولی یهو شکه شدم تازه متوجه شدم که هیچی تنم نیست

با تمام احساس دردی که داشتم یهو از جام پریدم خودم رو جمع کردم رویه تخت ملحفه رویه تخت رو دور خودم

پیچیدم ولی ملحفه خونی بود !!! وووااای خدای من نمی تونستم بفهمم چی شده!

گیجی خواب از سرم پریده بود ولی هنگ کرده بودم وحید تو چهار چوب در ایستاده بود و منو نیگاه میکرد

با نگاهم داشتم التماسش می کردم که بگه اینها یعنی چی؟! ولی وحید نگاهش رو از من دزدید

سعی می کردم بفهمم چی شده داشتم کم کم به خاطر میاوردم همه چیز مثل فیلم سینمایی داشت

برام مرور میشد ! . . . واااای خدای من! . . . باورم نمیشه . . . ! یعنی وحید ؟؟؟!!!

 

متحیرانه به وحید نگاه میکردم وحید سعی می کرد تو چشمام نگاه نکنه حرفی نمی زد

صداش زدم . . . وحید . . . دزدکی نگاهی کرد و چیزی نگفت بغض تو صدام معلوم بود

وحید تو چیکار کردی ؟!!! . . . وحید می خواست چیزی بگه ولی مردد بود به درو دیوار نگاه میکرد

دستاش عرق کرده بودن دیگه داشتم دیونه میشدم سرش داد زدم(چرا هیچی نمیگی تو با من چیکار کردی؟!)

بریده بریده شروع کرد به صحبت کردن : میترا من که کاری نکردم اتفاقی نیوفتاده تو انقدر ناراحت شدی!

ما می خوایم با هم ازدواج کنیم این یک چیز طبیعیه بین من و تو که نباید از این حرف ها باشه!

این حرف ها رو که شنیدم انگار دنیا رو سرم خراب شد همه چیز جلوی چشمام سیاه شد

بغضم ترکید صدای هق هقم سکوت اتاق رو شکست دلم میخواست یکی منواز خواب بیدار کنه!

ولی من خواب نبودم . . . حضور وحید رو کنار خودم احساس کردم دستش رو گذاشت رو شونم

انگار می خواست دلداریم بده خودم رو کشیدم کنار با دستم دستش رو پس زدم با تمام وجود

سرش داد زدم (به من دست نزن کثافت آشغال) وحید چیزی نگفت بلند شود و از اتاق رفت بیرون

حال خودم رو نمی فهمیدم نمی دونستم باید چیکار کنم ؟حسابی کلافه بودم! استرس عجیبی داشتم!

داشتم دیونه میشودم . . . نگاهم تو اتاق سرگردون بود . . . ساعت رویه دیوار نگاهم رو گرفت!

واااااای خدای من دیر شده حتما داداشم نگران شده (پدر رو مادرم برای عیادت از پدر بزرگم رفته بودن کرج

و من رو به داداشم سپرده بودن)خیلی دست پاچه شده بودم خیلی سریع لباسهام رو پوشیدم

تو اتاق وحید دنبال تلفن همرام میگشتم !حتما چند بار تماس گرفته؟! واااای خدا چه بهانهای جور کنم؟!

تازه یادم اومد کیفم تو پذیراییه با عجله به طرف پذیرایی رفتم ولی دردی که داشتم سرعتم رو گرفت !

وحید تو پذیرایی رو مبل لم داده بود یک لحظه مهو تماشایه وحید شودم مشغول کشیدن سیگار بود !!!

تعجب کردم ندیده بودم سیگار بکشه چشمام تو پذیرایی دنبال کیفم میگشتن دیدمش رو میز کنار آینه بود.

در حالی که به طرف کیفم میرفتم وحید زیر چشمی منو نیگاه میکرد . گوشی رو برداشتم ولی با تعجب

دیدم هیچ تماسی نداشتم !!! در همین لحظه وحید سکوت رو شکست در حالی که به دیوار

پذیرایی خیره شده بود گفت: فکر می کردم عاشقمی . . . قرار با هم ازدواج کنیم . . . ولی مثل اینکه اشتباه کردم؟!

در حالی که وحید رو خیره خیره نیگاه میکردم چیزی نگفتم . . . وحید ادامه داد :

فکر می کردم بزرگ شده باشی ولی هنوز بچه ای! برخورد بچه گانه ای کردی!

از اینکه میدیدم وحید می خواد با حرفهاش منو متقاعد کنه که اتفاقی نیوفتاده حرسم گرفته بود

نمی تونستم عصبانیتم رو مخفی کنم با لحنه تندی در جواب وحید گفتم:

آره من بچه ام و همین فردا صبح بچه گیمو کامل میکنم و همراه برادرم میرم و ازت شکایت می کنم

تو منو اغفال کردی دلم می خواد قیافه تو و پدرت رو تو دادگاه ببینم شازده پسر

وحید یکمی جا خورده بود ولی نمی خواست به رویه خودش بیاره سعی می کرد با خونسردی

جوابمو بده ولی دستپاچه گی تو حرفهاش معلوم بود ! در حالی که نیش خند میزد بهم گفت:

تو این کارو نمی کنی میترا خانم ! چون قبل از هر کسی آبرویه خودت و خانوادت میره عزیزم

هیچی نگفتم کیفم رو برداشتمو به طرف در خوروجی رفتم کفشهام رو پوشیدم

در حالی که دستگیره در رو تو دستم فشار میدادم خیلی جدی رو به وحید گفتم:

وحید . . . تمام زندگیم تو بودی . . .ولی تو خودت رو سوزوندی . . . منم اصلا دلم نمی خواد که خاکسترت رو

نگه دارم . . . فردا میرم و خاکسترت رو برای همیشه میریزم دور . . . هر اتفاقی هم بیوفته برام مهم نیست

هر چی بشه از بلایی که تو سرم آوردی بدتر نیست در رو باز کردم و از اتاق اومدم بیرون می خواستم

در رو محکم به هم بزنم . . . اما خودم رو کنترل کردم و آروم بستمش .

برای چند ثانیه به آسمون خیره شودم ولی انگار از ستاره ها خجالت میکشیدم سرم رو انداختم پایین

هوا خیلی خنک بود یکمی احساس سرما کردم خودم رو جمع کردم با قدمهای کوتاه کوتاه به طرف در حیاط

حرکت کردم قدمهام همراه با درد بود برگ های ریخته شده درخت گلابی تویه حیاط انگار زیر قدم هام

ناله میکردن . . . صدای وحید آرامش حیاط رو بهم ریخت !!! صدام زد ولی من اهمیت ندادم قدم هام رو تند تر از قبل

برداشتم . . . وحید ملتمسانه صدام میکرد ولی گوشهام نمیشنیدن دلم می خواست برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم

ولی به خودم چنین اجازه ای ندادم در حیاط رو باز کردم و رفتم .

چقدر کوچه ساکت بود تیر چراغ برق ها نور ملایمی به کوچه داده بود حس خوبی نداشتم

برای گرفتن ماشین باید میرفتم سر خیابان اصلی پس آروم راه اوفتادم تو این لحظه احساس می کردم تنها ترین آدم دنیام

فکرم پر شده بود از افکار عجیب و غریب . . . صدای بوق ماشینی منوبه خودم آورد

سرم رو برگردوندم به طرف صدا از دیدن وحید جا خوردم! ولی اعتناء نکردم سرم رو انداختم پایین و به راهم ادامه دادم

وحید ول کن نبود دنبالم راه اوفتاده بود و دائم بوق میزد وقتی دید من توجه نمی کنم صدام کرد

ولی من توجهی نمی کردم لحن صدای وحید کاملا ملتمسانه بود دائم ازم خواهش میکرد میترا تو رو خدا

بیا سوار شو می خوام صحبت کنم میترا تو رو به گذشته هامون قسمت میدم بیا سوار شو

اگه یک ریزه منو قبلا دوست داشتی بیا سوار شو نزار از این بیشتر تو خیابان تابلو بشیم

پاهام از حرکت ایستادند! انگار دست خودم نبود! در عقب رو باز کردم و سوار شودم!

وحید چیزی نگفت و راه اوفتاد تازه از خودم پرسیدم چرا سوار شدی؟!!!

وحید از تو آینه معصومانه نگاهم می کرد نگاهاش آزارم میداد ! سرم رو برگردوندم به سمت خیابان

وحید سکوت رو شکست بریده بریده شروع کرد به صحبت کردن ببین میترا جان من میدونم که اشتباه بزرگی کردم

نمی خوام کاری رو که کردم توجیه کنم ولی من فکر می کردم قرار ما با هم ازدواج کنیم

ناراحت نشو میدونم این بهانه خوبی نیست ولی باور کن دست خودم نبود نفهمیدم

چیکار کردم راستش اون چیزهایی که ما به اسم ماءالشعیر خوردیم چیزه دیگه ای بود

باور کن من خودمم نمی دونستم تازه وقتی خوردیم فهمیدم چی بوده

میترا من از حالت عادی خارج شده بودم که این حماقت رو انجام دادم حالاهم اگه تو اجازه بدی

من همه چیز رو درست میکنم

اصلا تو نمی خوای با من ازدواج کنی درست؟ دوای دردت یک عمل جراحیه من دکتر آشنا دارم

تمام هزینه هاشم می پردازم تو اگه به من فرصت بدی همه چیز رو درست می کنم

من یک حماقتی کردم تو دیگه کار رو بدتر نکن پای بزرگترها رو به این قضیه نکش

ما دوتا انقدر بزرگ شودیم که مشکل خودمون رو خودمون حل کنیمتو الان عصبی هستی

فکرت درست کار نمی کنه خواهش می کنم کاری نکن که اوضاع از این بدتر بشه

وحید همینجور یک ریز حرف میزد ولی من دیگه حرف های اون رو نمیشنیدم

داشتم تویه افکارم قرق میشودم به خیابان هایی که با سرعت پشت سر میزاشتیم خیره مونده بودم!

توقف ماشین منو از افکارم خارج کرد رسیده بودیم جلوی خونمون وحید برگشته بودو منو نگاه میکرد

از ماشین پیاده شودم رفتم طرف در خونه وحید از ماشین پیاده شد و صدام زد:

میترا به حرف هایی که زدم خوب فکر کن . . . تویه کیفم دنبال کلید میگشتم نور کوچه کم بود

درست نمی تونستم تویه کیف رو ببینم ! بلاخره کلید رو پیدا کردم در رو آرو م باز کردم و وارد شودم

ماشین داداش تویه حیاط پارک شده بود ولی چراغ های خونه خاموش بود تعجب کردم

آخه چطور داداش اومده خونه و سراغ منو نگرفته خوابیده ؟!! شاید خسته بوده خوابش برده؟!

سعی می کردم بی سر و صدا راه برم که داداشم بیدار نشه

دردی که داشتم باعث میشود برای بالا رفتن از پله ها از نردها کمک بگیرم !

هنوز چند تا پله بالا نرفتم که احساس کردم از تو زیرزمین خونه داره صداهایی میاد

احساس ترس بهم دست داد نکنه دزد اومده باشه می خواستم پله ها رو سریع تر بالا برم و داداشم رو بیدار کنم

ولی صدایه زنونه ای به گوشم رسید انگار داره با یکی حرف میزنه؟! کنجکاو شدم ببینم کیه؟!

یکی از پنجره های زیر زمین که پشت باغچه تویه حیاط بود همیشه باز بود

تصمیم گرفتم برم و از اونجا نگاه کنم ببینم کی تویه زیر زمینه ؟! خیلی آهسته خودم رو رسوندم

پشت پنجره صداهای نفس نفس کشیدن دونفر واضح به گوش میرسید!

نفس نفس هایی که گاهی حالتی ناله مانند نه از درد که از لذت به خودش می گرفت !!! خیلی یواش سرم رو از پنجره

داخل بردم زیر زمین تقریبا تاریک بود با چشمهام دنبال صدا میگشتم

چیزی رو که با چشمام میدیدم نمی تونستم باور کنم احساس کردم بدنم سست شده

خدای من کامران داداشم با یک دختر تو یه زیر زمین خونه ؟؟؟!!! باور کردنی نیست!

خودم رو کشیدم عقب برایه چند دقیقه تویه حیاط ولو شودم احساس میکردم می خوام منفجر بشم!

بغض عجیبی گلوم رو فشار میداد . . . چشمام نمناک شده بود . . . دلم می خواست داد بزنم

ولی یک چیزی راه گلوم رو بسته بود ؟! انگار داشتم از درون خفه میشودم!

نمی دونم خودم رو چطوری رسوندم تویه اتاقم ؟!!!

انگار امروز زیر آوار دنیا مونده بودم ؟!!!

خورد شدم

خودم رو انداختم رویه تخت . . . بغضم ترکید . . . اشکم سرازیر شد

تا وقتی یادمه گریه میکردم تا اینکه خوابم برد

.

.

.

این داستان ادامه داره ولی ادامش نمی دیم!. . . . تموم!

نتیجه گیری

1- دختر ها ساده ترین و مظلوم ترین قشر جامعه هستن (فکر نکنم ها؟!!!)

2- پسرها نامرد ترین و خائن ترین قشر جامعه هستند(فکر کنم سوء تفاهم شده باشه)

3- هیچ پسری برای یک صحبت عاشقانه از یک دختر تنهایی دعوت نمی کنه(شاید)

4- خانم ها بیشتر مراقب داداش هاشون باشند (مگه چیه ؟!!!)

5- دیگه از این بیشتر چی بنویسم که گفتنش صلاح ما نیست( . . . (سکوت) . . . )

 



نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 10:23 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


چت روم

 

تک چت بهترین چت روم فارسی زبان

 برای ورود به چت روم کلیک کنید

DigiChat requires a Java Compatible web browser to run.


نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 6:37 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


آپ دراز مدت اما زیاد

خیلی وقت بود چیزی آپ نکرده بودم حالا بجاش

 چند تا عکس خوشگل و داستان براتون می زارم

عشق خیلی زیباست سعی کنین تجربش کنین

 

خیلی همدیگرو دوس داشتیم ( یه عشق واقعی )

عاشق عکس گرفتن بود برا همین یه دوربین حرفه ای براش خریدم .

هرجا میرسید عکس می انداخت . از من از خودش از آب

از هوا از همه چیز .

بیشتر از صدتا آلبوم داشت که همیشه میگفت بعد تو مهمترین

 چیز برام این آلبومها هستن خیلی دوسشون داشت .

عکسهای قشنگشو می فرستاد برا روزنامه ها که چاپشون کنن .

 وقتی از عکسای خودش تو روزنامه ها میدید همه دنیا ماله اون بود .

همش بهم می گفت آرزومه یه بار عکس خودمو تو روزنامه چاپ کنن

ولی به چه بهونه ای ؟

روزها و ماهها و سالها گذشت .

 تا اینکه من مجبور به ترک اون شهر شدم .

از وقتی اونجارو ترک کردم دیگه حتی با هم تماس هم نداشتیم

دور از هم زندگی می کردیم .

تا اینکه شنبه ی گذشته از دکه ی روزنامه فروشی آقا رحیم

مثل هر روز یه روزنامه گرفتم ورقش زدم تو صفحه ۲۲ روزنامه

 عکسشو دیدم .

 گوشه عکسش یه روبانه سیاه بود

و کنارش نوشته بود از اوییم و به سوی او بازمی گردیم .

 

کاش نمی رفتی

داستان

 

جاهلی از بزرگی بارها پرسیده بود تو که اینقدر دم از خدا میزنی

خدای تو کو؟ نشانم بده .

بار  آخر که باز  همان  سوال را پرسید شخص دانا ناگذیر ضربه ای

به سر جاهل زد و سر جاهل شکست . کار بالا گرفت و به دادگاه کشید

در دادگاه جاهل پیوسته میگفت سرم شکسته است و درد میکند

شخص دانا گفت هر موقع درد کردن سرت را به من نشان دادی

من هم خدا را به تو نشان خواهم داد ...........

روزی که  گفتی عشقت را نشانم بده ناخواسته به یاد این ماجرا افتادم

ولی نتوانستم آن کار را با تو بکنم و در دادگاه عشق از تو بخواهم درد کردن

 سرت را نشانم دهی .

چرا که اگر سر تو درد کند سر من نیز درد خواهد کرد

 
پسرا و دخترا
پسرها:

۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک.
۲- کارت رو داخل دستگاه ميذارن.
۳- کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن.
۴- پول و کارت رو ميگيرن و ميرن.

دخترها: 

۱- با ماشين ميرن دم بانک.
۲- در آينه آرايششون رو چک ميکنن.
۳- به خودشون عطر ميزنن.
۴- احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن.
۵- در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن.
۶- در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن.
۷- بلاخره ماشين رو پارک ميکنن
۸- توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن.
۹- کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه.
۱۰- کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون.
۱۱- دنبال کارت عابربانکشون ميگردن.
۱۲- کارت رو وارد دستگاه ميکنن
۱۳- توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش يادداشت کردن ميگردن.
۱۴- کد رمز رو وارد ميکنن.
۱۵- ۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن
۱۶- کنسل ميکنن.
۱۷- دوباره کد رمز رو ميزنن.
۱۸- کنسل ميکنن.
۱۹- از یک نفر کمک میگیرند که کد صحيح رو براشون وارد کنه.
۲۰- مبلغ درخواستی رو ميزنن.
۲۱- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۲- مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن.
۲۳- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۴- بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن.
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن.
۲۶- پول رو ميگيرن.
۲۷- برميگردن به ماشين.
۲۸- آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن.
۲۹- توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن.
۳۰- استارت ميزنن.
۳۱- پنجاه متر ميرن جلو.
۳۲- ماشين رو نگه ميدارن.
۳۳- دوباره برميگردن جلوی بانک.
۳۴- از ماشين پياده ميشن
۳۵- کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمی‌ذارن برای آدم)
۳۶- سوار ماشين ميشن.
۳۷- کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده
۳۸- آرايششون رو توی آينه چک ميکنن.
۳۹- احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن.
۴۰- مندازن توی خيابون اشتباه.
۴۱- برميگردن.
۴۲- ميندازن توی خيابون درست.
۴۳- پنج کيلومتر ميرن جلو.
۴۴- ترمز دستی رو آزاد ميکنن )ميگم چرا انقدر يواش ميره)

كاش ميشد فراموشت كرد

 

 

 



نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 1:49 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


فقط عکس

اینبار گفتم براتون فقط عکس بزارم

 
 
 


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:44 AM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


نوروز 87

  سال ۱۳۸۷ را به تمامی دوستان گلم تبریک عرض می کنم

خدایا شکرت این وبلاگ دومین عیدشو  هم جشن می گیره

Happy New Year

سر آغاز جشن ِ نوروز، روز نخست ماه فروردین (روز اورمزد) است و چون برخلاف سایر جشن‌ها برابری نام ماه و روز را به دوش نمی‌کشد ، بر سایر جشن‌ها‌ی ایران باستان برتری دارد. در مورد پیدایی این جشن افسانه‌های بسیار است ، اما آنچه به آن جنبه‌ی راز وارگی می‌بخشد ، آیین‌های بسیاری است که روزهای قبل و بعد از آن انجام می‌گیرد. اگر نوروز همیشه و در همه جا با هیجان و آشفتگی و درهم ریختگی آغاز می‌شود ، حیرت انگیز نیست چرا که بی‌نظمی یکی از مظاهر آن است. ایرانیان باستان ، نا آرامی را ریشه‌ی آرامش و پریشانی را اساس سامان می‌دانستند و چه بسا که در پاره‌ای از مراسم نوروزی ، آن‌ها را به عمد بوجود می‌آوردند ، چنان که در رسم باز گشت ِ مردگان (از 26 اسفند تا 5 فروردین) چون عقیده داشتند که فروهر‌ها یا ارواح درگذشتگان باز می‌گردند ، افرادی با صورتک‌های سیاه برای تمثیل در کوچه و بازار به آمد و رفت می‌پرداختند و بدینگونه فاصله‌ی میان مرگ و زندگی و هست و نیست را در هم می‌ریختند و قانون و نظم یک ساله را محو می‌کردند. باز مانده‌ی این رسم ، آمدن حاجی فیروز یا آتش افروز بود که تا چند سال پیش نیز ادامه داشت. از دیگر آشفتگی‌های ساختگی ، رسم میر نوروزی ، یعنی جا به جا شدن ارباب و بنده بود. در این رسم به قصد تفریح کسی را از طبقه‌های پایین برای چند روز یا چند ساعت به سلطانی بر می‌گزیدند و سلطان موقت ? بر طبق قواعدی ? اگر فرمان‌های بیجا صادر می‌کرد ، از مقام امیری بر کنار می‌شد. حافظ نیز در یکی از غزلیاتش به حکومت ناپایدار میر نوروزی گوشه‌ی چشمی دارد: سخن در پرده می‌گویم ، چو گل از غنچه بیرون‌ای که بیش از چند روزی نیست حکم میر نوروزی. خانه تکانی هم به این نکته اشاره دارد ؛ نخست درهم ریختگی ، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زیر و رو می‌شد. در بعضی از نقاط ایران رسم بود که حتا خانه‌ها را رنگ آمیزی می‌کردند و اگر میسر نمی‌شد ، دست کم همان اتاقی که هفت سین را در آن می‌چیدند ، سفید می‌شد. اثاثیه‌ی کهنه را به دور می‌ریختند و نو به جایش می‌خریدند و در آن میان شکستن کوزه را که جایگاه آلودگی‌ها و اندوه‌های یک ساله بود واجب می‌دانستند. ظرف‌های مسین را به رویگران می‌سپردند. نقره‌ها را جلا می‌دادند. گوشه و کنار خانه را از گرد و غبار پاک می‌کردند. فرش و گلیم‌ها را غاز تیرگی‌های یک ساله می‌زدودند و بر آن باور بودند که ارواح مردگان ، فروهر‌ها (ریشه‌ی کلمه‌ی فروردین) در این روز‌ها به خانه و کاشانه‌ی خود باز می‌گردند ، اگر خانه را تمیز و بستگان را شاد ببینند خوشحال می‌شوند و برای باز ماندگان خود دعا می‌فرستند و اگر نه ، غمگین و افسرده باز می‌گردند. از این رو چند روز به نوروز مانده در خانه مُشک و عنبر می‌سوزاندند و شمع و چراغ می‌افروختند. در بعضی نقاط ایران رسم است که زن‌ها شب آخرین جمعه‌ی سال بهترین غذا را می‌پختند و بر گور درگذشتگان می‌پاشیدند و روز پیش از نوروز را که همان عرفه یا علفه و یا به قولی بی بی حور باشد ، به خانه‌ای که در طول سال در گذشته‌ای داشت به پُر سه می‌رفتند و دعا می‌فرستادند و می‌گفتند که برای مرده عید گرفته اند. در گیر و دار خانه تکانی و از 20 روز به روز عید مانده سبزه سبز می‌کردند. ایرانیان باستان دانه‌ها را که عبارت بودند از گندم ، جو ، برنج ، لوبیا ، عدس ، ارزن ، نخود ، کنجد ، باقلا ، کاجیله ، ذرت ، و ماش به شماره‌ی هفت- نماد هفت امشاسپند - یا دوازده ? شماره‌ی مقدس برج‌ها ? در ستون‌هایی از خشت خام بر می‌آوردند و بالیدن هر یک را به فال نیک می‌گرفتند و بر آن بودند که آن دانه در سال نو موجب برکت و باروری خواهد بود. خانواده‌ها بطور معمول سه قاب از گندم و جو و ارزن به نماد هومت (= اندیشه‌ی نیک) ، هوخت (= گفتار نیک) و هوو.رشت (کردار نیک) سبز می‌کردند و فروهر نیاکان را موجب بالندگی و رشد آنها می‌دانستند. چهار شنبه سوری که از دو کلمه‌ی چهارشنبه ? منظور آخرین چهارشنبه‌ی سال ? و سوری که همان سوریک فارسی و به معنای سرخ باشد و در کل به معنای چهارشنبه‌ی سرخ ، مقدمه‌ی جدی جشن نوروز بود. در ایران باستان بعضی از وسایل جشن نوروز از قبیل آینه و کوزه و اسفند را به یقین شب چهارشنبه سوری و از چهارشنبه بازار تهیه می‌کردند. بازار در این شب چراغانی و زیور بسته و سرشار از هیجان و شادمانی بود و البته خرید هرکدام هم آیین خاصی را تدارک می‌دید. غروب هنگام بوته‌ها را به تعداد هفت یا سه (نماد سه منش نیک) روی هم می‌گذاشتند و خورشید که به تمامی پنهان می‌شد ، آن را بر می‌افروختند تا آتش سر به فلک کشیده جانشین خورشید شود. در بعضی نقاط ایران برای شگون ، وسایل دور ریختنی خانه از قبیل پتو ، لحاف و لباس‌های کهنه را می‌سوزاندند. آتش می‌توانست در بیابان‌ها و رهگذرها و یا بر صحن و بام خانه‌ها افروخته شود. وقتی آتش شعله می‌کشید از رویش می‌پریدندو ترانه‌هایی که در همه‌ی آنها خواهش برکت و سلامت و بارآوری و پاکیزگی بود ، می‌خواندند. آتش چهار شنبه سوری را خاموش نمی‌کردند تا خودش خاکستر شود. سپس خاکسترش را که مقدس بود کسی جمع می‌کرد و بی آنکه پشت سرش را نگاه کند ، سر ِ نخستین چهار راه می‌ریخت. در باز گشت در پاسخ اهل خانه که می‌پرسیدند: "کیست؟" می‌گفت: "منم." - " از کجا می‌آیی؟" - "از عروسی... " - "چه آورده‌ای؟" - "تندرستی..." شال اندازی از آداب چهارشنبه سوری بود. پس از مراسم آتش افروزی جوانان به بام همسایگان و خویشان می‌رفتند و از روی روزنه‌ی بالای اتاق (روزنه‌ی بخاری) شال درازی را به درون می‌انداختند. صاحب خانه می‌بایست هدیه‌ای در شال بگذارد. شهریار در بند 27 منظومه‌ی حیدر بابا به آیین شال اندازی و در بند 28 به ارتباط شال اندازی با برکت خواهی و احترام به درگذشتگان به نحوی شاعرانه اشاره دارد: برگردان بند 27: عید بود و مرغ شب آواز می‌خواند دختر نامزد شده برای داماد ، جوراب نقشین می‌بافت... و هر کس شال خود را از دریچه‌ای آویزان می‌کرد وه... که چه رسم زیبایی است ? رسم شال اندازی ? هدیه عیدی بستن به شال داماد... برگردان بند 28 من هم گریه و زاری کردم و شالی خواستم شالی گرفتم و فوراً بر کمر بستم شتابان به طرف خانه‌ی غلام (پسر خاله‌ام) رفتم ، و شال را آویزان کردم... فاطمه خاله‌ام جورابی به شال من بست "خانم ننه‌ام" را به یاد آورد و گریه کرد... شهریار در توضیح این رسم می‌گوید: "در آن سال مادر بزرگ من (خانم ننه) مرده بود. ما هم نمی‌بایست در مراسم عید شرکت می‌کردیم ولی من بچه بودم ، با سماجت شالی گرفتم و به پشت بام دویدم." از دیگر مراسم چهارشنبه سوری فالگوش بودو آن بیشتر مخصوص کسانی بود که آرزویی داشتند. مانند دختران دم بخت یا زنان در آرزوی فرزند. آنها سر چهار راهی که نماد گذار از مشکل بود می‌ایستادند و کلیدی را که نماد گشایش بود ، زیر پا می‌گذاشتند. نیت می‌کردند و به گوش می‌ایستادند و گفت و گوی اولین رهگذران را پاسخ نیت خود می‌دانستند. آنها در واقع از فروهر‌ها می‌خواستند که بستگی کارشان را با کلیدی که زیر پا داشتند ، بگشایند. قاشق زنی هم تمثیلی بود از پذیرایی از فروهر‌ها... زیرا که قاشق و ظرف مسین نشانه‌ی خوراک و خوردن بود. ایرانیان باستان برای فروهر‌ها بر بام خانه غذاهای گوناگون می‌گذاشتند تا از این میهمانان تازه رسیده‌ی آسمانی پذیرایی کنند و چون فروهر‌ها پنهان و غیر محسوس اند ، کسانی هم که برای قاشق زنی می‌رفتند ، سعی می‌کردند روی بپوشانند و ناشناس بمانند و چون غذا و آجیل را مخصوص فروهر می‌دانستند ، دریافتشان را خوش یُمن می‌پنداشتند. اما اصیل ترین پیک نوروزی سفره‌ی هفت سین بود که به شماره‌ی هفت امشاسپند از عدد هفت مایه می‌گرفت. دکتر بهرام فره وشی در جهان فروری مبنای هفت سین را چیدن هفت سینی یا هفت قاب بر خوان نوروزی می‌داند که به آن هفت سینی می‌گفتند و بعدها با حذف (یای) نسنت به صورت هفت سین در آمد. او عقیده دارد که هنوز هم در بعضی از روستاهای ایران این سفره را ، سفره‌ی هفت سینی می‌گویند. چیزهای روی سفره عبارت بود از آب و سبزه ، نماد روشنایی و افزونی ، آتشدان ، نماد پایداری نور و گرما که بعد‌ها به شمع و چراغ مبدل شد ، شیر نماد نوزایی و رستاخیز و تولد دوباره ، تخم مرغ نماد نژاد و نطفه ، آیینه نماد شفافیت و صفا ، سنجد نماد دلدادگی و زایش و باروری ، سیب نماد رازوارگی عشق ، انار نماد تقدس ، سکه‌های تازه ضرب نماد برکت و دارندگی ، ماهی نماد برج سپری شده‌ی اسفند ، حوت (= ماهی) ، نارنج نماد گوی زمین ، گل بید مشک که گل ویژه‌ی اسفند ماه است ، نماد امشاسپند سپندار مز و گلاب که باز مانده‌ی رسم آبریزان یا آبپاشان است ( بر مبنای اشاره‌ی ابو ریحان بیرونی چون در زمستان انسان همجوار آتش است ، به دود و خاکستر آن آلوده می‌شود و لذا آب پاشیدن به یکد یگر نماد پاکیزگی از آن آلایش است. ) نان پخته شده از هفت حبوب ، خرما ، پنیر ، شکر ، بَرسَم (= شاخه‌هایی از درخت مقدس انار ، بید ، زیتون ، انجیر در دسته‌های سه ، هفت یا دوازده تایی) و کتاب مقدس. بعضی از مؤمنان مسلمان نوروز را مقارن با روز آغاز خلافت علی علیه السلام می‌دانستند چنانکه‌هاتف اصفهانی می‌گوید: نسیم صبح عنبر بیز شد ، بر توده‌ی غبرا زمین سبز نسرین خیز شد چون گنبد خضرا همایون روز نوروز است امروز و به فیروزی بر اورنگ خلافت کرده شاه لافتی مأوا بد نیست اشاره شود که در زمان شاهی ِ فتحعلیشاه قاجار و به فرمان او دستور داده بودند که شاعران به جای مدح ، حقیقت گویی کنند. شاعری با تکیه بر این فرمان شعر زیر را سرود و آن را در حضور شاه خواند و صله‌ی قابل توجهی هم دریافت نمود ! مگر دارا و یا خسرو ست این شاه بدین جاه و بدین جاه و بدین جاه ز کیخسرو بسی افتاده او پیش بدین ریش و بدین ریش و بدین ریش ز جاهش مُلک کیخسرو خراب است ز ریشش ریشه‌ی ایران در آب است در پایان با آرزوی سالی خجسته با ترجمه‌ی شعری از ابونواس شاعر اهوازی نوشتار را به انجام می‌بریم: مگر نمی‌بینی که ؛ خورشید به برج بره اندر شده و اندازه‌ی زمانه برابر گردیده؟ مگر نمی‌بینی که ؛ مرغان پس از زبان گرفتگی به آواز خوانی پرداخته‌اند؟ مگر نمی‌بینی که ؛ زمین از پارچه‌های رنگین گیاهان جامه بر تن کرده؟ پس بر نوشدن زمانه شاد کام می‌باش..

 

Happy New Year



نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 0:9 AM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


فکر عاشق

 

10ثانیه تا انتها ،  پایانی بی سر و صدا. بی خبر از هر شب و روز ، منو يه شمع نیمه سوز. یکی گذشت از ثانیه ، 9 تای دیگه باقیه . ای کاش تو لحظه ای که رفت ،  میدیدمش 1 بار دیگه. اون دور بودو تو حسرتش ، ثانیه ها که میگذشت. ای کاش تو این 1 ثانیه ، بی بودنش نمیگذشت. ساعت میگه 2 ثانیه ، 8 تای دیگه باقیه. یه عمر نشستم منتظر ،  کی میگه اینا بازیه.
 
فقیر بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه. یه عمري چشم به در بودم ، این آخر ها هم چشم به راه. ساعت بازم بهم میگه ، 3 ثانیه رفته دیگه. خبر داری چه زود گذشت ،  مونده فقط 7 ثانیه.هی با خودم گفتم میاد ، امیدتو ندی به باد.
 داد میزنم پس کی میای ، کسی جوابمو نداد. من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه. ثانیه پشت سر هم ، رفتن تا شش و هفت و هشت. لحظه تو گوشام داد میزد ، 8 ثانیه ازت گذشت. من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه.

هنوز نشستم منتظر ، چشم امیدم ساقیه. آي ای باد سحر ،  واسش ببر تو این خبر. بگو که من تا آخرین ، خیره بودم چشمام به در.ثانیه نهم که رفت ،  مونده فقط 1 ثانیه. سرت سلامت نازنین ، از من يه لحظه باقیه. قسمت نشد ببینمت ، شاید که لایق نبودم. منتظرت موندم ،  یه وقت نگی که عاشق نبودم.

 
ثانيه ي 10 گل ياس ،  راحت شدم ديگه خلاص. آزاد شدم بيام پيشت  ، بي واهمه بي چرا. قشنگ ترین ثانیه ها ،  این 10 تا بود که زود گذشت.
 
 
 
 

http://www.dadashreza.coo.ir/

 

 

 

 

وقتی بهت فکر می کنم تصویر چهره ای مهربون با چشمانی دوست داشتنی یادم میاد که همیشه و همیشه به یادش می نشینم...

دلم می خواست عاشقت باشم...

دلم می خواست یه عشق بی پایان به پات بریزم...

یه عشق جدایی ناپذیر...

دلم می خواست تا ابد پا به پات بیام...

اما نذاشتی بهت رسم...

میگی نگو عاشقم...

میگی نگو...

میگم باشه نمیگم...

و من باز هم ته دلم میگم تا ابد عاشقم...

 


نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 1:52 AM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


 

پیوند آقا قربان و یلدا خانم مبارک

 نترس از شب یلدا بهار آمدنی است

 

شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، نخستین شب زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می دارند و این شب را جشن می‎گیرند.

ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‎شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند.

اکنون پس از ارائه نظریه کاربری تقویمی چهارتاقی نیاسر در نزدیکی شهر کاشان و امکان دیدار عملی طلوع خورشید انقلاب زمستانی، عده‌ای این شب را در انتظار تماشای خورشید در کنار چارتاقی برگزار می‌کنند.

 

راستی عید سعید قربان هم مبارکتون باشه.

عيد قربان، جلوه گاه تعبد

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.


عيد قربان، جشن رهيدگي از اسارت نفس و شكوفايي ايمان و يقين بر همه ابراهيميان مبارك باد

 

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

 

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.

و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند.

در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود :

"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

دشواري "انتخاب"!

کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟

انتخاب کن! ابراهيم.

در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...

اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟

اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.

اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه مي دارد،

 "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.

"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟

اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!

از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.

"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.

ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!

کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...

ابراهيم، هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت" داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!

ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!

اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

-"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!

اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!

اسماعيل دريافت، بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:

-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده اي که تنها به خدا نفس مي کشد!

آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند،  زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! اين کارد!

اين کارد... نمي برد!

آزار مي دهد،

اين چه شکنجه ي بي رحمي است!

کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!

همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،

که ناگهان،

گوسفندي!

و پيامي که:

" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!

الله اکبر!

يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکه اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين، داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند



نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 4:40 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


امید و رویـــــــا

چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید


شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می میرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.


شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت


شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق
بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد


ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس

شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن
امـــید هستم


با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد

نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود

هر یک از ما در این صورت می توانیم امید،ایمان،آرامش و عشق را در خود
زنده نگه داریم

آری...
تا شقایق هست زندگی باید کرد...!

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر

 



نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 1:20 AM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


بچگیهام

 

بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم
نه دیگه واسه تو خیلی دلتنگ بودم

بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد

دل کوچیکم فقط غصه بازی رو می خورد

بچه بودم چه قدر صاف و روون می خندیدم

خوبیش این بود که ازت نمی خوامت نمی شنیدم

بچه بودم همه مثل خودم بچه بودن

نرم و ساده مث خاکای توی باغچه بودن

بچه بودم همه چی درست می شد ، سخت نبود

هیچکی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود

بچه بودم دلمو هنوز کسی نبرده بود

هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود

بچه بودم قدرمو زمونه بیشتر می دونست

قدر دلهای کوچیکو از تو که بهتر می دونست

بچه بودم کسی بیخود منو اذیت نمی کرد

مث تو میون بازیا خیانت نمی کرد

بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد

بی توجه از کنار رؤیاهام رد نمی شد

بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم

از دس چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم

بچه بودم بدون هیچ غصه ای رفتم شمال

لب دریا خونه های ماسه ی ، بوی بلال

بچه بودم توی قایق بی تو خیلی خوش گذشت

دنیا رو کاش می دادم سالای رفته بر می گشت

بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود

لا به لای دفترام ،‌ جز دو تا برگ یاس نبود

بچه بودم عکس تو باعث دردسر نشد

جز تو هیچکی باعث رفتن به سفر نشد

بچه بودم انقدر از سادگیا دور نبودم

واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم

بچه بودم دلم از هیچکسی ناراضی نبود

فکر و ذکرم پیش هیچ چیزی به جز بازی نبود

بچه بودم آسمون یه عالمه ستاره داشت

غصه مون هر چی که بود یه دنیا راه چاره داشت

بچه بودم و قهر و آشتیم روی هم لحظه نبود

اخم و دردم واسه حرفی که نمی ارزه نبود

بچه بودم قلبای تو دفترم حقیقی بود

روی دفتر خاطراتم عکس جوجه تیغی بود

بچه بودم چقدر شعرای خوب بلد بودم

کندن اسما رو رو درخت و چوب بلد بودم

بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود

اونروزا فکر دوریت ،‌ خبرم نکرده بود

بچه بودم روزای هفته شبیه هم نبود

حواسم پهلوی اینکه چی بهت بگم نبود

بچه بودم شادی پر بود تو دل بادکنکم

آخر اون روزا کسی بود که بیاد به کمکم

بچه بودم غروبا بوی غریبی نمی داد

کسی هدیه به کسی ساعت جیبی نمی داد

بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم

از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم

تنهایی

از وقتی تنها شدم معنی خیلی از حرفها رو فهمیدم

درد دوری ، حسرت دیدار ، جدایی ، فاصله ، غم وغصه

کاش همه اینها معنی دیگه ای داشتن

ولی دلتنگی وتنهایی منو با همه اینها آشنا کرد

شبها با حسرت دیدار تو خوابیدم

همه رویاهای شبهامو با غم دوری تو به صبح رسوندم

و بالاخره با تنهایی از خواب بیدار شدم.

از تنهایی با همه دوست شدم

با فاصله ها و جدایی ها و حسرت ها زندگی کردم

اما تنها کسی که به من وفادار موند و تنهام نذاشت،

 تنها یار تنهاییم ، تنهایی بود

 



نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 1:16 AM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


smlovex



نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 7:42 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


می خواهم با دخترم ریاضی کار کنم

 

به حساب خودش چهل دقیقه ای می شد که به فکر خودکشی افتاده بود.رفت برای

خودش چای بریزد ولی منصرف شد.فکرکرد:«آدمی که میخواد خودشو بکشه که

چایی تازه دم نمیخوره».ده دقیقه بعد،فنجان چای را گذاشت کنار نان و پنیر و نشست. احتمال میداد شاید اگر سیر باشد،با دقت بیشتری بتواند دنبال ناکامی هایش بگردد تا بالاخره چیزی از گذشته اش بیرون بکشد؛ چیزی که دلیلی برای خودکشی داشته باشد.

لقمه ی اول را که میخورد به بچگی اش فکرکرد.به آن کارهای سخت و روح مجروحش که دیگر نخواهد زنده بماند.بی فایده بود.لقمه ی دوم را گرفت.حقیقت این بود که در بچگی خوب می خورد و خوب می پوشید؛با خواهرهایش بازی میکرد و البته گاهی هم نمکدان و پارچ آب می برد سر سفره.مهربانی های پدرش را به یادداشت؛همان روزهایی که کتابهای مدرسه شان را جلد میکرد، یا......ولی هرچه فکرکرد سیلی جانانه ای از طرف او به یاد نداشت؛از آنها که پرده ی گوشش پاره  شده باشد یا دست کم دندان درد گرفته باشد.مادرش هم آنقدر موهایش را نرم شانه زده بود که همیشه خوابش می برد.

بساط صبحانه را جمع کرد.مصمم بود در نوجوانی اش دنبال یاس وناامیدی بگردد.رفت سراغ لباس های چرک شوهر و دخترش. یک آن فکرکرد همین می تواند دلیل خوبی باشد؛کارهای سخت خانه هویت اش راگرفته.ولی هیچ وقت از شعارهای فمینیستی خوشش نمی آمد.وانگهی هرماه کارگر می آمد وخانه را می روفت و می شست.شوهرش میخواست او انگلیسی اش را کامل کند و زیاد در پی گردگیری وجرم گیری خانه نباشد.لباس هارا ریخت توی لباسشویی و درجه را چرخاند.چندبار این کارراکرد.مدتی بود لباسشویی کلافه اش کرده بود.فکرکردپیله کند به همین؛به نداشتن رفاه نسبی.عنوان روزنامه هارا مجسم کردکه:«زنی به خاطرنداشتن ماشین لباسشویی مدل بالا خودش را کشت».خنده اش گرفت ولی نخندید.

بعد به اتاق خواب رفت ونشست لبه ی تخت تا بلکه بغض کند وبرای خودش اشکی بریزد.نتوانست.یک موسیقی اشک آور به دادش می رسید.می خواست یک دل سیر گریه کند؛ آن وقت با چشم های پف کرده و سروموی ژولیده به شوهرش بگوید:«تولد که دست خود آدم نیست ولی مرگ میتونه انتخابی باشه».این یاس فلسفی به نظرش ژیگول بازی آمد.نوارهای دم دست همه شجریان و ناظری بودند.سی دی های پخش و پلای دخترش هم یا «کامران هومن» بود یا«اندی»که خوشگلا باید می رقصیدند.عصبانی شد؛فکر نمی کرد حتی یک آهنگ غمگین نتواند پیدا کند.

رفت جلوی آینه تا با دلخوری به خودش نگاه کند.ابروهایش را تازه برداشته بودوبرای موهای مش کرده اش همین چند روز پیش حسابی چاپیده بودنش.شبیه زنی نبود که دست از زندگی شسته باشد.به نتیجه رسید دست کم دوهفته ای نا امیدی لازم است تا به مرز خودکشی برسد؛تازه اگر فرصت داشته باشد.

چطور مردنش هم البته برایش مهم بود.مطمئن نبود دار بهتر است یا رگ زدن و خوابیدن در وان پر آب.به آمپول هوا هم فکرکردولی تزریق وریدی بلد نبود.نمی خواست سکته ی ناقصی بکند وزنده بماند؛بعد همه چهارچشمی بپایندش و هی زنگ بزنند و بپرسند چرا گوشی را دیر بر می دارد.ترجیح می داد در جا بمیرد؛بانامه ای کوتاه و تاثیر گذار که کنارش افتاده باشد یا دردستهای نیمه بازش پیداکنند.دار را زیاد نمی پسندید.دهان باز بازبان بیرون زده بدترکیب بود.می خواست بالای سر جنازه اش گریه کنند نه اینکه خنده شان بگیردو به رو نیاورند.خفگی با گاز را هم تاب نمی آورد؛نمی دانست صادق هدایت چطور تاب آورده.با قرص هم نمیشد؛همیشه بد دوا بود و عق میزد حالا چهل پنجاه تا را باید چه میکرد.

فکر نمی کرد خودکشی این قدر دنگ و فنگ داشته باشد.به یکی دو کتاب سر زد،بلکه جمله یا عبارتی برای نامه ی خودکشی اش پیدا کند،که آشنا نباشد وگرنه آبرویش پیش همه میرفت؛چون دوستانشان مثل خودشان خوره ی کتاب بودند.کتاب رابست.ترجیح دادتاوقتی دنبال ناامیدی هایش می گردد هرچه به ذهنش رسید یادداشت کند؛تادرلحظات آخرزندگی آنرا با خطی درب وداغون برکاغذی بنویسد یا با ماژیک روی آینه ی حمام.پس باید یک ماژیک می خرید و عجالتا چندمترطناب ویک تیغ موکت بری.

یک دفعه یادش آمد چهارده پانزده ساله که بود،از شاگرد نجاری سر خیابان شان خوشش می آمد.وقتی به مدرسه می رفت و او را از دور می دید،دلش می تپید و صورتش داغ می شد.شکست عشقی به نظرش بهترین دلیل برای خودکشی آمد؛ولی بعد از گذشت بیست سال،چندان چیزی یادش نمانده بود؛از عشقی که سرتا ته اش از امتحانات ثلث سوم بود تاآخر سه ماه تعطیلی. آن شاگرد نجاری زن وبچه دار بود وبه شهرستانش رفت بدون اینکه این دختر مدرسه ای را دیده باشد؛چون همیشه پشت به خیابان و روبه نجاری کار میکرد.به نظرش حیف آمد که از این خاطره چیزی در نمی آید؛وگرنه می توانست یک جلد«بامدادخمار»کنار نامه اش بگذارد،تا مادر و خواهرهایش زار بزنندوزنان بی اشک عزادار،به سروسینه شان بکوبند.

رفت سراغ ماشین لباسشویی.حوله ی آبی به تی شرت سفید دخترش رنگ داده بود.زیر ماژیک و طناب و تیغ نوشت وایتکس.

نمی دانست این چه رسم دست و پا گیری است که حتما باید نامه ی خودکشی نوشت.مطمئن نبود«ویرجینیا ولف»یا«جک لندن»نامه ای نوشته بودند یا نه حتی «مریلین مونرو».به یاد فیلمی افتاد و تصمیم گرفت تایپ کند و روی صفحه ی کامپیوتر بیاندازد؛ولی منصرف شد.بالاخره بهتر دید اطرافیان از سر و وضع ژولیده وحرف های تکان دهنده اش به احوالاتش پی ببرند.می خواست وقتی خبر خودکشی را می شنوند همه به هم بگویند«معلوم بوددست از خودش کشیده»یا «همیشه زندگی براش بی ارزش بود»و جملاتی از این دست.

بلند شدتا پول و لیست خریدش را بردارد که چشمش به دفتر تلفن افتاد.نوارچسب آورد تا بالاخره جلدش را بچسباند.فکر کرد:«بدک نیست هر روز به یکی دونفر ازفامیل و آشنا زنگ بزنم.....هم از حالم بگم هم بفهمم یه موقع عروسی نامزدی ای چیزی نداشته باشن».جلد را بادقت چسباند«تازه باید تقویمم ببینم که شهادتی،عیدی،نیفته به اون روز، اون وقت همه سرشون گرمه و مردنم به چشم نمیاد».رفت یک چای دیگر بریزد.صورت گریان مادرش را مجسم کردکه زیر لب زمزمه میکندوخواهر بزرگش که خودش را زمین انداخته وگریه اش به جیغ تبدیل شده ؛حتی فکرکرد مثل همه ی مجالس عزا برایش آب قند می آورند و خواهر کوچکش بی صدا اشک می ریزد.دوست داشت در آن لحظه شوهرش دخترش را بغل کرده باشد و باهم گریه کنند.قوری را گذاشت کنار سماور و برجستگی گلویش را که از بغض دردگرفته بود ،فشار داد. در همان حال خودش را هم دید که به صورت افتاده با چشمانی باز ؛ولی نمیدانست چرابدون ریمل.موهایش پریشان و خوش حالت شده بود و بلندتر از اندازه به نظرش آمد.خوشش آمد که نیم رخش پیدا بود؛چون خیلی ها گفته بودند شبیه گوگوش است.دیگر به خودش اجازه داد سایه روشنی هم ببیندکه از پنجره روی جنازه اش افتاده و لباس به تنش خوش فرم مانده.در مجموع از شکل و قیافه ی جناره ی خودش راضی بود و اینکه آن قدر همه به صورتشان چنگ می زدند و هوار می کشیدند که ماموران نمی توانستند کارشان را درست انجام دهند.موسیقی مناسبی برای آن لحظه به فکرش نرسید؛فقط سرش را به دیوار تکیه داد و برای مرگ خودش در یکی دوهفته ی آینده گریه کرد.

 

ساعتی بعد به خرید رفت.  وقتی برگشت، کتاب قدیمی پیشاهنگی راگذاشت دو قفسه پایین تر وچشمش به کتاب های «آگاتا کریستی»خورد.شوهرش زنگ زد که:«دوسه ساعت دیر میام ....هرچی خواستی اس ام اس بزن».دخترشان هم از راه مدرسه میرفت کلاس زبان.

طناب را برداشت و کتاب پیشاهنگی را بازکرد.کاغذهای کاهی اش ترد شده بود و با هر ورق زدن خرده کاغذها می ریخت روی دامنش.به یاد هشت سالگی اش افتاد و فصل« انواع گره ها» را بازکرد.گوشه ی صفحه نوشته شده بود:«مریم خراست»و بعد خط خورده بود.مدت ها بود که دیگر گره ها را تمرین نمی کرد.آسان ترها محکم نبودند.با پیچیده ترها کمی سروکله زد.گره های چهار گوش زیبا تر از سابق به نظرش آمد؛تا حدی که تصمیم گرفت موهای دخترش را ببافدو با روبانی همین گره را بزند.خودکار دم دستش را برداشت وگوشه ی کتاب نوشت:«مریم هنوز خراست».

طناب گره زده به دست،بلند شد و دنبال جاهای محکم سقف  گشت.نه میخی دید و نه گیره ای؛یک راست به حمام رفت ؛طناب را به دوش بست و پایین کشید.لوله و سر دوش جدا شدندو افتادند وسط حمام.سکندری خورد ولی دوباره استاد.زیر دلش درد گرفت.فکر کرد :« پیش دکتر زنانم نرفتم داره دیر میشه». دوش را همان جا گذاشت تا شوهرش دوش تلفنی بخرد.

به ایوان رفت.آنجا نرده های محکمی داشت ولی نمی خواست از طبقه ی دوم آویزان شود مگر اینکه برای آن روز حتما شلوار می پوشید.دوباره به پذیرایی برگشت.حلقه ی لوستر را دید که چند سالی می شد به سقف زده بودند؛با سر و صدا نردبان را که از قدش بلند تر بود از ایوان آورد و سر پا کرد.بالا رفت ولی به پله ی چهارم نرسیده سر گیجه گرفت.همیشه از ارتفاع می ترسید.فکری به سرش زد.بهتر دید برود پشت بام و آن قدر عقب عقب برود تا پرت شود. به شرط آن که فکر نکنند «اکس»زده و افتاده .حتی  سیگارهم نمی کشید و تحمل این تهمت را نداشت.

علی الحساب طناب را قل داد زیر تخت و دوباره بغض کرد. نمی دانست شوهرش بعد از این ماجرا  میرود الهام را پیدا کند یا نه.نمی خواست کسی که زمانی گرل فرند شوهرش بوده حالا بیاید و بشود نامادری دخترش.سر رسیدش را در آورد تا روزی را انتخاب کند.روزی که دخترش اردو یا مسابقه داشته باشد ؛شوهرش هم ماموریت نباشدکه تلفنی با خبر شود.

دوباره کتاب های«آگاتا کریستی» را دید.با خودش گفت:«اگه قتل باشه نه خودکشی... خیلی ارج و قرب آدم میره بالا»؛ولی دلش نیامد  کلکی جور کند تا اثر انگشت کارگر یا همسایه ای روی وسایل خانه بیفتد،البته بلد هم نبود. وقت دوباره خواندن کتاب ها را نداشت ، همین طور حوصله اش را.پس رفت سوپ شب پیش را برای نهارش گرم کند.

برای شام گوشت چرخ کرده در آورد .می خواست نا امیدانه با غذا بازی کند و اگر شد، اشکی هم بریزد.ولی سر شب شوهر و دخترش نشستند پای یک فیلم کمدی؛آن قدر قهقهه زدند که او هم از آشپزخانه آمد ببیند بازیگرش کیست.دخترش را نگاه کرد و بعد شوهرش را.احساس کرد دندان هاوپیشانی هایشان به هم شبیه تر شده بود.

بعد از فیلم، ماکارونی را با دیس چینی گذاشت وسط میز و نشستند.بلافاصله صحبت به زنگ ریاضی کشید و رنگ دخترش پرید.شوهرش گفت:«عیب نداره...مامانت میاد باهاش حرف میزنه»؛و او قصد کرد برخورد تندی با معلم ریاضی بکند تا این قدر بچه اش را نچزاند. سبزی خوردن را گذاشت کنار ظرف شوهرش.از دخترش پرسید:«برای تولد ت لباس نمیخوای  بخریم؟».یک آن فکر کرد:« باید به فامیل  نشون داد هیچ کم وکسری نداریم».از دست خودش حرص اش گرفت. بلند شد و رفت دنبال آب معدنی.جلوی پنجره ی آشپزخانه ایستاد وفکر کرد خودکشی باید سریع و ناگهانی باشد،بدون نامه ،حتی بدون دلیل،فقط ساعت را  روی نه صبح کوک کند و وقتی زنگ زد تنهاست ومیتواند کار را تمام کند.بادآمد و پرده ی آشپزخانه تکان خورد.پروانه ای از لای چین اش آزادشد ورفت بیرون.رد ش را با نگاه گرفت تا گم اش کرد.نفس عمیقی کشید و نگه داشت .هنوز ناامیدی هایش را پیدا نکرده بود؛نامه ی مناسبی هم نداشت؛در خانه هیچ جای محکمی برای طناب نداشتند.دلش هم نمی آمد خواهرانش وان پر خون را بشویند یا شوهرش مجبور شود خانه را عوض کند. با دخترش هم می خواست حتما  ریاضی کارکند.

آخر شب ایستاد به ظرف شستن.بعد پرده ی آشپزخانه را تکان داد ولی پروانه ی دیگری در کار نبود.ساعت رومیزی را روی نه صبح فردا کوک کرد ولی زنگش را از کار انداخت.

                                                     



نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 7:41 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


 

ولادت حضرت مهدي (عج) مبارك‌باد.

 

محمد بن حسن عسكري (عج) آخرين امام از امامان دوازده گانه شيعيان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنيا آمد و تنها فرزند امام حسن عسكري (ع)، يازدهمين امام شعيان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است كه گفته اند از نوادگان قيصر روم بوده است. «مهدي» حُجَت، قائم منتظر، خلف  صالح، بقيه الله، صاحب زمان، ولي عصر و امام عصر از لقبهاي آن حضرت است.

تولد امام زمان (عج) پنهان نگاهداشته شد و امام حسن عسكري (ع) خبر آن را تنها به عده اي از شيعيان داده بود. حضرت در سال ٢٦٠ هـ ق پس از وفات پدر به امامت رسيد. امامت ايشان بنا به حديثهاي بسياري بود كه از پيامبر (ص) و امامان پيشين روايت شده بود. امام زمان (عج) پس از آنكه بر جنازه پدر نماز گزارد از چشم مردمان پنهان شد. سبب پنهان شدن آن حضرت اين بود كه خليفه هاي عباسي تصميم به كشتن او داشتند.

 بنا به اخبار و روايات شيعه غيبت آن حضرت دو بار صورت گرفته است. دوران غيبت نخست را كه تا سال 329 هـ ق ادامه داشت دوران غيبت صغرا يا دوره نيابت خاصه مي نامند. در اين سالها امام  به وسيله چهار نفر از نمايندگان خاص خود با شيعيان ارتباط داشت. اين چهار تن كه آنان را نواب اربعه (نايبان چهارگانه) مي خوانند عبارتند از:

 ١- عثمان بن سعيد بن عمري، از ياران امام هادي (ع) و امام حسن عسكري (ع) او به دستور امام حسن عسكري تا پايان عمر نايب امام زمان (عج) بود.

٢- ابوجعفر محمدبن عثمان بن سعيد، از شاگردان ياران امام حسن عسكري كه پس از مرگ از پدرش، عثمان بن سعيد بن عمري، نيابت امام زمان (عج) را به عهده گرفت، او در سال ۳۰۴ يا ۳۰٥ هـ ق در بغداد درگذشت.

 ۳- حسين بن روح نوبختي كه دستيار محمدبن عثمان بن سعيد بود و پس از مرگ وي نيابت امام را به عهده گرفت و در سال ۳۲٦ در بغداد درگذشت.

 ٤- علي بن محمد سُمري كه بنا به وصيت حسين بن روح نوبختي نايب امام شد و در حدود دو سال رابط امام و شيعيان بود. او در نيمه شعبان ۳٢۹ در بغداد درگذشت.

 ـ با مرگ علي بن محمد سمري دوره غيبت صغرا يا نيابت خاصه پايان يافت و دومين دوره غيبت آن حضرت، يعني دوران غيبت كبري، آغاز شد. اين دوره تا ظهور امام زمان ادامه خواهد يافت. آخرين نامه و دستوري كه سمري از امام زمان دريافت نمود به مضمون ذيل نقل شده است:

ـ «بسم الله الرحمن الرحيم، اي علي بن محمد سمري خدا اجر برادران ترا در مصيبت تو بزرگ گرداند. تو بعد از شش روز خواهي مرد. پس خود را آماده كن و به احدي براي جانشيني خود وصيت نكن. زيرا غيبت تامه آغاز مي شود و ديگر ظهوري نخواهد بود مگر به اذن خداي تعالي و آن بعد از طول زمان و قساوت قلبها و پر شدن زمين از جور خواهد بود. زود باشد كه در بين شيعيان كساني بيايند كه ادعاي مشاهده كنند، هر كس مدعي مشاهده من قبل از خروج سفياني و صيحة آسماني بشود كذاب و مفتري است. و لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم.»

ـ دوره غيبت كبري را دوران نيابت عامه نيز مي نامند. نيابت عامه به اين معني است كه در اين دوره راهنمايي شيعيان به عهده فقهايي عالم از شيعيان است، كه داراي شرايط تعيين شده براي راهنمايي هستند. در اين دوره كسي مستقيماً از طرف امام زمان (عج) براي نيابت تعيين نمي شود.

ـ سبب واقعي پنهان شدن امام زمان (عج) از چشم مردمان در حديثها بيان نشده است. حتي گروهي گفته اند علت غيبت بعد از ظهور امام زمان (عج) آشكار خواهد شد. اما از دلائل مهم غيبت، حفظ وجود امام از گزند دشمنان به فرمان خدا براي مصلحت اسلام و مسلمانان است. گذشته از اين، غيبت امام زمان (عج) فقط از نظر ظاهري  است و از نظر معنوي رابطه او با مردم قطع نشده است.

در حديثي از پيامبر (ص) درباره دوره غيبت امام زمان (عج) نقل شده، آمده است كه ايشان مانند خورشيد پنهان شده در پس ابر است كه ديده نمي شود، اما انوارش به زمين مي رسد وبه آن سود مي رساند، همه مسلمانان، به دليل حديث هايي كه از پيامبر (ص) روايت شده است، معتقدند كه مهدي (عج) روزي ظهور خواهد كرد و جهان را پر از عدل و داد خواهد ساخت. امام تنها شيعيان هستند كه به امامت او در دوران غيبت نيز معتقدند.....

ـ در دوران غيب كبري افراد بسياري ادعاي مهدويت كرده اند از جمله غلام احمد قادياني، موسس فرقه قادياني هند در ۱٢۳٥ هـ ق، سيد علي محمد شيرازي معروف به سيد باب، موسس فرقه بابيان در ايران، كه به سال 1266 هـ ق در تبريز كشته شد و محمد احمد معروف به مهدي سوداني كه در ۱۳۰٢ هـ ق (۱٨٨۱ م) در سودان بر ضد استعمارگران انگليسي قيام كرد.....  

 ـ فرهنگنامه كودكان و نوجوانان/ جلد سوم/ ص 269/ چاپ اول سال 1367

ـ دائره المعارف تشيع/ جلد دوم/ ص 374/ چاپ دوم سال 1372

 

 
 

شب بسيار مباركى است از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايتست كه از حضرت امام محمّد باقر عليه السلام سؤ ال شد از فضل شب نيمه شعبان. فرمود: آن شب افضل شبها است بعد از ليلة القدر. در آن شب عطا مى فرمايد خداوند به بندگان فضل خود را و مى آمرزد ايشان را به مَنّ و كَرَم خويش. پس سعى و كوشش كنيد در تقرّب جستن به سوى خداى تعالى در آن شب.

پس بدرستى كه آن شبى است كه خدا قسم ياد فرموده به ذات مقدّس خود كه دست خالى برنگرداند سائلى را از درگاه خود، مادامى كه سؤال نكند معصيت را و آن شب آن شبى است كه قرار داده حَقّ تعالى آن را از براى ما به مقابل آنكه قرار داده شب قدر را براى پيغمبر ما صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله. پس كوشش كنيد در دُعا و ثنا بر خداى تعالى ((الخبر)) و از جمله بركات اين شب مبارك آنست كه ولادت با سعادت حضرت سلطان عصر امام زمان ارواحُنا لَهُ الفداء در سحر اين شب سنه دويست و پنجاه و پنج در سُرَّ مَنْ رَاى واقع شده و باعث مزيد شرافت اين لَيْله مباركه شده و از براى اين شب چند عملست:

اوّل غسل است كه باعث تخفيف گناهان مى شود دوّم احياء اين شب است به نماز و دعاء و استغفار. چنانچه امام زين العابدين عليه السلام مى كردند و در روايتست كه هر كه احيا دارد اين شب را، نميرد دل او در روزى كه دلها بميرند. سوّم زيارت حضرت امام حسين عليه السلام است كه افضل اعمال اين شب و باعث آمرزش‍ گناهانست و هر كه خواهد با او مصافحه كند، روح صد و بيست و چهار هزار پيغمبر زيارت كند، آن جناب را در اين شب و اَقَلِّ زيارت آن حضرت آن است كه به بامى برآيد و به جانب راست و چپ نظر كند، پس سر به جانب آسمان كند پس زيارت كند آن حضرت را به اين كلما

 



نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 4:12 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


 

گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است
 
 اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
 
تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي.
 
 حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است.
 
چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را
 
كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند.
 
 مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.
 
مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
 
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
 
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك
 
كار چندان سختي نيست.
 
اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
 
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
 
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.
 
زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز
 
دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
 
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است.
 
 و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم
 
هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست.
 
در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.
 
آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود.
 
 شيطان مسئول فاصله هاست.
 
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
 
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
 
 
 


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 12:28 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


ش شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کار است

 



نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 7:29 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


گذر گه

 

                                    من در یک روز بارانی گم شدم


روز رفتنت


که باران نگذاشت اشکهایم را ببینی


خیسی صورتم را از باران دیدی


که باران بود اما...


از ابر دلتنگیم


که آسمان با من هم نوا شده بود


من در یک روز بارانی گم شدم


که بخار نفسم


در سردی رگبار آسمان


رفتنت را کدر کرده بود


من در یک روز بارانی گم شدم


و دیگر هیچکس مرا نیافت


حتی خودم...

 

 

 

 

نفرين به دست سرنوشت قسمت من رو بد نوشت

نفرين به اين اتشي كه افتاده توي اين بهشت

نفرين به دستاي  تو كه  زنجير عشق رو پاره كرد

نفرين به به اون نگاه تو كه قلبمو بيچاره كرد

نفرين به قاب عكس تو به روي ديوار اتاق

نفرين به اون سنگ دلت از من نمي گيره سراغ

نفرين به كار روزگار از تو چي مونده يادگار

نفرين به دنياي تو كه با من شده ناسازگار

 

 

زيبايي عشق به سكوته نه فرياد

زيبايي عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ريختن

عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده.

عشق يه كويره كه عاشق تشنه با روياي سراب معشوق قدم به جلو ميذاره

عشق راه ناهمواريه كه وقتي ازش گذشتي و تمام سختيا رو پشت سر گذاشتي مي رسي به جايي كه اصلا تصور نمي كردي آخرش اين باشه مثل كسي كه از كوهي بالا مي ره به اميد اينكه ببينه پشت اون كوه چيه؟لذتش فقط اميد و روياي رسيدن به اون بالاست وقتي رسيدي مي بيني هيچي پشت كوه نبوده و نيست نااميد و خسته مي شيني به اين همه راهي كه اومدي فكر مي كني. البته اگه بين راه سقوط نكني.

عشق سخن گفتن با نگاهه.

عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه

عشق تكرار اف

رينش

به رهایی سوگند ...!!!

واژه ایی در قفس است !

به رهایی سوگند ...!!!

قلب من در دستت ... یاد تو در قلبم ...!

اوج پرواز راها یی است ولی ... باورش در من نیست

که در این فاصله ها ...

یاد مهتاب به اندازه ی شبها

غم به اندازه ی شادی باشد

به رهایی سوگند ...!!!

من کلامم پی تو می گردد

پی جا پای تو در کلبه ی تاریک دلم

من به آغاز زمین نزدیکم .... و به پایانی دور ...

تشنه ی زمزمه ام.....

.... لحظه ها می گذرد ....

آنچه بگذشت نمی آید باز !

به رهایی سوگند ...!!!

که اگر می خندم  خنده ام بی ثمر است !!!

و اگر می گریم  گریه ام بیهوده است !!!

و فقط می گویم :

به   رهایی    سوگند   :

((.................... دوستت می دارم ....................))

 

 

 

 او را رها کردم

و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی

اما من انقدر دوستش داشتم

که اورا رها می خواهم

رها از تمامی بندها و زنجیرها

هرچند که او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم

هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او

برای او بندی نساختم

اما او در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همان گونه که من با او از خود رهاشدم ......

 

دوستت دارم

به کوه ميگويند عشق چيست؟ ميلرزد
    به گل ميگويند عشق چيست؟ پرپر ميشود
    به دريا ميگويند عشق چيست؟ خشک ميشود
    به انسان ميگويند عشق چيست؟ گريه ميکند
    دليلش را ميپرسند . ميگويد: ديوانگيست.

نه ديروزم به امروز و نه امروزم به فردا ماند

گلم يکبار بشگفت و ولي کي تازه اينجا ماند

ببين اين عمر چون باد خزان در گذر باشد

که او با سرعت رفت و غم و غمخانه برجا ماند

به خاک و خون تپيدن ها چه سود دانستي

همان اشفتگي الودگي اين سفله برجا ماند

غم غمها مخور کين عمر چون بوي بهاران است

که يکبارش شميدي کي دگر بوي در انجا ماند

کجا شد روزگاران که شوق و شعف هر جا بود

گذشت و در گذر باشد ولي هجران تنها ماند

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي اشتي
بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خيلي سخته توي پاييزبا کسي اشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي



نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 12:56 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عاشق واقعی

سنگ قبر من بنویسید:

                                   خسته بود،اهل زمین نبود،نمازش شکسته بود...

بر سنگ قبر من بنویسید:

                                    شیشه بود ،تنها از این نظر که سراپا شکسته بود!

بر سنگ قبر من بنویسید:

                                   که پاک بود چشمان او که دائما" از اشک شسته بود...

بر سنگ قبر من بنویسید:

                                   این درخت عمری برای هر تیر و تیشه، دسته بود.

بر سنگ قبر من بنویسید:

                                    عمری پشت دری که باز نمی شد نشسته بود...!!!

 

 



نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 7:0 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


گریه کردم

 

گریه کردم

 

شرجی تر از باران برایت گریه کردم
هر شب نشستم در عزایت گریه کردم
با آنکه آغوشم تهی بود از خیالت
هق هق به روی شانه هایت گریه کردم
روی تمام خاطراتم غم نشسته
تشنه برای گونه هایت گریه کردم
دل را به دریا می زدم از شوق دیدن
در غربت گنگ صدایت گریه کردم
تنها نشستم در حصار بی قراری
بی تاب در حال و هوایت گریه کردم
یادش به خیر آن لحظه های خیس دیروز
وقتی که من هم پا به پایت گریه کردم

 



نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 6:56 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عشق...

از کجا آغاز کنم؟

روایت قصه ای که از عشقی بس بزرگ و با شکوه سخن می گوید

داستان شیرینی که کهن تر از قلب دریا هاست

حقیقت ساده ی عشقی که او برایم به ارمغان آورد

از کجا ، آغاز کنم ...

با اولین سلام، به این دنیای تهی وپوچ من معنا بخشید

و دیگر عشقی، به جز او در قلبم جای نخواهد گرفت

او به زندگی ام پای نهاد و به آن لذت بخشید

او قلبم را سرشار می کند

سرشار از لذت هایی که، بس بی نظیرند

سرشار از نوای فرشتگان

و تخیلاتی بکر و دست نیافتنی

او جام روانم را، از فراوانی عشقش لبریز می سازد

و این گونه است، که هر جا پا می گذارم، دیگر تنها نیستم

آخر ، با همراهی چون او چگونه میتوان تنها بود؟

و من هر گاه دستانش را جستوجو کنم ، همواره در کنار من است

این عشق چقدر دوام خواهد داشت ؟

آیا هرگز می توان آن را با گذر ساعات سنجید ؟

اکنون پاسخی ندارم

تنها می توانم بگویم که تا آن هنگام که تمامی ستارگان بسوزند و بی فروغ شوند

نیاز مند او خواهم بود و او نیز در کنارم خواهد ماند .........

 

 



نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 6:48 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عشق یعنی...

عشق يعني يك سلام و يك درود

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يك تبلور يك سرود

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون كندن بدست

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني با پرستو پرزدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يك تيمم يك نماز

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني مستي و ديوانگى

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني سوز ني آه شبان

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني با جهان بيگانگى




نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 7:35 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


 

خواستم در خلوت خود عشق را بنویسم که قلم شکست و کاغذ پاره شد و اندیشه ام راه سفر به هزار مکان دیگر در پیش گرفت ، خواستم درد دل خئیش را روی کاغذ بیاورم  که قلم از فرمان دستم سرپیچی کرد و من بازهم در خلوت خویش دنبال کلمات گشتم و گشتم ، تا دوباره با هجی کردن عشق توانستم قلم را در دست گرفته و نوشتن را شروع کنم ، ولی هرچه کردم نتوانستم معنای حقیقی عشق را در زمین خاکی  ، پس مرغ دلم را به آسمانها پرواز دادم ، تا نه با قلم ، بلکه با حس وجودی معنای حقیقی کلمه ی عشق را بیابم ، هجی کنم و دریابم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق نخستين نياز براي پيوند. عشق يعني دوست داشتن به اضافه صداقت ، رفاقت ، معرفت عشق يعني امروز ، فردا و هميشه .عشق آن سوي من است ، آن سوي ترديد ، آن سوي اگر ، آن سوي اما ، شايد ... عشق را بايد به جا آورد ، محترم شمرد ، شناخت .عشق كودكي است كه بوي صداقت و صراحت مي دهد دست عشق را در كوچه هاي پر از ازدحام زندگي نبايد رها كرد عشق را نبايد رنجاند ، نبايد گرياند عشق را بايد پاس داشت .

 

 
و بعد از رفتنت يك قلب در يايي ترك برداشت

   بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

          نمي دانم چرا رفتي،نمي دانم چرا؟              نمي دانم كجا،تا كي براي چه؟

                  ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد . . .

 



نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:19 PM توسط فرشادومجتبی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved