|
|
انگار یکی داره صدام میکنه ! میترا . . . میترا . . . میترا بلند شو . . . میترا اصلا دلم نمی خواد چشم هام رو باز کنم مثل چیزی شبیه زمزمه کردن گفتم ولم کن ولی وحید ول کن نیست در حالی که تکونم میده داره صدام میزنه می خوام چشمم هام رو باز کنم ولی انگار پلکهام به هم چسبیدن اصلا حس باز کردن چشم هام رو ندارم ولی ضربه هایی که وحید با دستش به صورتم میزنه نمی زاره راحت باشم به سختی چشم هام رو باز کردم قیافه حول کرده وحید رو بالای سرم دیدم با همون حالت خواب آلودگی ازش پرسیدم چی شده؟! چیکار داری؟ چرا نمی زاری بخوابم؟ من خوابم میاد! وحید یکمی دست پاچه بود با نگاهش به ساعت اشاره کرد گفت داره دیر میشه پاشو یک دوش بگیر حاضر شو برسونمت خونه دیرت میشه ها هنوز گیج بودم درست متوجه منظورش نمیشودم !!! چی دیر میشه؟ چرا دوش بگیرم؟! خواستم از جام بلند شم ولی انگار یک وزنه سنگین به سرم بسته باشن ! سرم خیلی درد میکرد! سعی کردم بلند شم رو تخت بشینم ولی درد عجیبی رو بین پاهام احساس کردم ناخوداگاه دستم رو بردم به طرف پاهام ولی یهو شکه شدم تازه متوجه شدم که هیچی تنم نیست با تمام احساس دردی که داشتم یهو از جام پریدم خودم رو جمع کردم رویه تخت ملحفه رویه تخت رو دور خودم پیچیدم ولی ملحفه خونی بود !!! وووااای خدای من نمی تونستم بفهمم چی شده! گیجی خواب از سرم پریده بود ولی هنگ کرده بودم وحید تو چهار چوب در ایستاده بود و منو نیگاه میکرد با نگاهم داشتم التماسش می کردم که بگه اینها یعنی چی؟! ولی وحید نگاهش رو از من دزدید سعی می کردم بفهمم چی شده داشتم کم کم به خاطر میاوردم همه چیز مثل فیلم سینمایی داشت برام مرور میشد ! . . . واااای خدای من! . . . باورم نمیشه . . . ! یعنی وحید ؟؟؟!!!
متحیرانه به وحید نگاه میکردم وحید سعی می کرد تو چشمام نگاه نکنه حرفی نمی زد صداش زدم . . . وحید . . . دزدکی نگاهی کرد و چیزی نگفت بغض تو صدام معلوم بود وحید تو چیکار کردی ؟!!! . . . وحید می خواست چیزی بگه ولی مردد بود به درو دیوار نگاه میکرد دستاش عرق کرده بودن دیگه داشتم دیونه میشدم سرش داد زدم(چرا هیچی نمیگی تو با من چیکار کردی؟!) بریده بریده شروع کرد به صحبت کردن : میترا من که کاری نکردم اتفاقی نیوفتاده تو انقدر ناراحت شدی! ما می خوایم با هم ازدواج کنیم این یک چیز طبیعیه بین من و تو که نباید از این حرف ها باشه! این حرف ها رو که شنیدم انگار دنیا رو سرم خراب شد همه چیز جلوی چشمام سیاه شد بغضم ترکید صدای هق هقم سکوت اتاق رو شکست دلم میخواست یکی منواز خواب بیدار کنه! ولی من خواب نبودم . . . حضور وحید رو کنار خودم احساس کردم دستش رو گذاشت رو شونم انگار می خواست دلداریم بده خودم رو کشیدم کنار با دستم دستش رو پس زدم با تمام وجود سرش داد زدم (به من دست نزن کثافت آشغال) وحید چیزی نگفت بلند شود و از اتاق رفت بیرون
حال خودم رو نمی فهمیدم نمی دونستم باید چیکار کنم ؟حسابی کلافه بودم! استرس عجیبی داشتم! داشتم دیونه میشودم . . . نگاهم تو اتاق سرگردون بود . . . ساعت رویه دیوار نگاهم رو گرفت! واااااای خدای من دیر شده حتما داداشم نگران شده (پدر رو مادرم برای عیادت از پدر بزرگم رفته بودن کرج و من رو به داداشم سپرده بودن)خیلی دست پاچه شده بودم خیلی سریع لباسهام رو پوشیدم تو اتاق وحید دنبال تلفن همرام میگشتم !حتما چند بار تماس گرفته؟! واااای خدا چه بهانهای جور کنم؟! تازه یادم اومد کیفم تو پذیراییه با عجله به طرف پذیرایی رفتم ولی دردی که داشتم سرعتم رو گرفت ! وحید تو پذیرایی رو مبل لم داده بود یک لحظه مهو تماشایه وحید شودم مشغول کشیدن سیگار بود !!! تعجب کردم ندیده بودم سیگار بکشه چشمام تو پذیرایی دنبال کیفم میگشتن دیدمش رو میز کنار آینه بود. در حالی که به طرف کیفم میرفتم وحید زیر چشمی منو نیگاه میکرد . گوشی رو برداشتم ولی با تعجب دیدم هیچ تماسی نداشتم !!! در همین لحظه وحید سکوت رو شکست در حالی که به دیوار پذیرایی خیره شده بود گفت: فکر می کردم عاشقمی . . . قرار با هم ازدواج کنیم . . . ولی مثل اینکه اشتباه کردم؟! در حالی که وحید رو خیره خیره نیگاه میکردم چیزی نگفتم . . . وحید ادامه داد : فکر می کردم بزرگ شده باشی ولی هنوز بچه ای! برخورد بچه گانه ای کردی! از اینکه میدیدم وحید می خواد با حرفهاش منو متقاعد کنه که اتفاقی نیوفتاده حرسم گرفته بود نمی تونستم عصبانیتم رو مخفی کنم با لحنه تندی در جواب وحید گفتم: آره من بچه ام و همین فردا صبح بچه گیمو کامل میکنم و همراه برادرم میرم و ازت شکایت می کنم تو منو اغفال کردی دلم می خواد قیافه تو و پدرت رو تو دادگاه ببینم شازده پسر وحید یکمی جا خورده بود ولی نمی خواست به رویه خودش بیاره سعی می کرد با خونسردی جوابمو بده ولی دستپاچه گی تو حرفهاش معلوم بود ! در حالی که نیش خند میزد بهم گفت: تو این کارو نمی کنی میترا خانم ! چون قبل از هر کسی آبرویه خودت و خانوادت میره عزیزم هیچی نگفتم کیفم رو برداشتمو به طرف در خوروجی رفتم کفشهام رو پوشیدم در حالی که دستگیره در رو تو دستم فشار میدادم خیلی جدی رو به وحید گفتم: وحید . . . تمام زندگیم تو بودی . . .ولی تو خودت رو سوزوندی . . . منم اصلا دلم نمی خواد که خاکسترت رو نگه دارم . . . فردا میرم و خاکسترت رو برای همیشه میریزم دور . . . هر اتفاقی هم بیوفته برام مهم نیست هر چی بشه از بلایی که تو سرم آوردی بدتر نیست در رو باز کردم و از اتاق اومدم بیرون می خواستم در رو محکم به هم بزنم . . . اما خودم رو کنترل کردم و آروم بستمش . برای چند ثانیه به آسمون خیره شودم ولی انگار از ستاره ها خجالت میکشیدم سرم رو انداختم پایین هوا خیلی خنک بود یکمی احساس سرما کردم خودم رو جمع کردم با قدمهای کوتاه کوتاه به طرف در حیاط حرکت کردم قدمهام همراه با درد بود برگ های ریخته شده درخت گلابی تویه حیاط انگار زیر قدم هام ناله میکردن . . . صدای وحید آرامش حیاط رو بهم ریخت !!! صدام زد ولی من اهمیت ندادم قدم هام رو تند تر از قبل برداشتم . . . وحید ملتمسانه صدام میکرد ولی گوشهام نمیشنیدن دلم می خواست برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم ولی به خودم چنین اجازه ای ندادم در حیاط رو باز کردم و رفتم . چقدر کوچه ساکت بود تیر چراغ برق ها نور ملایمی به کوچه داده بود حس خوبی نداشتم برای گرفتن ماشین باید میرفتم سر خیابان اصلی پس آروم راه اوفتادم تو این لحظه احساس می کردم تنها ترین آدم دنیام فکرم پر شده بود از افکار عجیب و غریب . . . صدای بوق ماشینی منوبه خودم آورد سرم رو برگردوندم به طرف صدا از دیدن وحید جا خوردم! ولی اعتناء نکردم سرم رو انداختم پایین و به راهم ادامه دادم وحید ول کن نبود دنبالم راه اوفتاده بود و دائم بوق میزد وقتی دید من توجه نمی کنم صدام کرد ولی من توجهی نمی کردم لحن صدای وحید کاملا ملتمسانه بود دائم ازم خواهش میکرد میترا تو رو خدا بیا سوار شو می خوام صحبت کنم میترا تو رو به گذشته هامون قسمت میدم بیا سوار شو اگه یک ریزه منو قبلا دوست داشتی بیا سوار شو نزار از این بیشتر تو خیابان تابلو بشیم پاهام از حرکت ایستادند! انگار دست خودم نبود! در عقب رو باز کردم و سوار شودم! وحید چیزی نگفت و راه اوفتاد تازه از خودم پرسیدم چرا سوار شدی؟!!! وحید از تو آینه معصومانه نگاهم می کرد نگاهاش آزارم میداد ! سرم رو برگردوندم به سمت خیابان وحید سکوت رو شکست بریده بریده شروع کرد به صحبت کردن ببین میترا جان من میدونم که اشتباه بزرگی کردم نمی خوام کاری رو که کردم توجیه کنم ولی من فکر می کردم قرار ما با هم ازدواج کنیم ناراحت نشو میدونم این بهانه خوبی نیست ولی باور کن دست خودم نبود نفهمیدم چیکار کردم راستش اون چیزهایی که ما به اسم ماءالشعیر خوردیم چیزه دیگه ای بود باور کن من خودمم نمی دونستم تازه وقتی خوردیم فهمیدم چی بوده میترا من از حالت عادی خارج شده بودم که این حماقت رو انجام دادم حالاهم اگه تو اجازه بدی من همه چیز رو درست میکنم اصلا تو نمی خوای با من ازدواج کنی درست؟ دوای دردت یک عمل جراحیه من دکتر آشنا دارم تمام هزینه هاشم می پردازم تو اگه به من فرصت بدی همه چیز رو درست می کنم من یک حماقتی کردم تو دیگه کار رو بدتر نکن پای بزرگترها رو به این قضیه نکش ما دوتا انقدر بزرگ شودیم که مشکل خودمون رو خودمون حل کنیمتو الان عصبی هستی فکرت درست کار نمی کنه خواهش می کنم کاری نکن که اوضاع از این بدتر بشه وحید همینجور یک ریز حرف میزد ولی من دیگه حرف های اون رو نمیشنیدم داشتم تویه افکارم قرق میشودم به خیابان هایی که با سرعت پشت سر میزاشتیم خیره مونده بودم! توقف ماشین منو از افکارم خارج کرد رسیده بودیم جلوی خونمون وحید برگشته بودو منو نگاه میکرد از ماشین پیاده شودم رفتم طرف در خونه وحید از ماشین پیاده شد و صدام زد: میترا به حرف هایی که زدم خوب فکر کن . . . تویه کیفم دنبال کلید میگشتم نور کوچه کم بود درست نمی تونستم تویه کیف رو ببینم ! بلاخره کلید رو پیدا کردم در رو آرو م باز کردم و وارد شودم ماشین داداش تویه حیاط پارک شده بود ولی چراغ های خونه خاموش بود تعجب کردم آخه چطور داداش اومده خونه و سراغ منو نگرفته خوابیده ؟!! شاید خسته بوده خوابش برده؟! سعی می کردم بی سر و صدا راه برم که داداشم بیدار نشه دردی که داشتم باعث میشود برای بالا رفتن از پله ها از نردها کمک بگیرم ! هنوز چند تا پله بالا نرفتم که احساس کردم از تو زیرزمین خونه داره صداهایی میاد احساس ترس بهم دست داد نکنه دزد اومده باشه می خواستم پله ها رو سریع تر بالا برم و داداشم رو بیدار کنم ولی صدایه زنونه ای به گوشم رسید انگار داره با یکی حرف میزنه؟! کنجکاو شدم ببینم کیه؟! یکی از پنجره های زیر زمین که پشت باغچه تویه حیاط بود همیشه باز بود تصمیم گرفتم برم و از اونجا نگاه کنم ببینم کی تویه زیر زمینه ؟! خیلی آهسته خودم رو رسوندم پشت پنجره صداهای نفس نفس کشیدن دونفر واضح به گوش میرسید! نفس نفس هایی که گاهی حالتی ناله مانند نه از درد که از لذت به خودش می گرفت !!! خیلی یواش سرم رو از پنجره داخل بردم زیر زمین تقریبا تاریک بود با چشمهام دنبال صدا میگشتم چیزی رو که با چشمام میدیدم نمی تونستم باور کنم احساس کردم بدنم سست شده خدای من کامران داداشم با یک دختر تو یه زیر زمین خونه ؟؟؟!!! باور کردنی نیست! خودم رو کشیدم عقب برایه چند دقیقه تویه حیاط ولو شودم احساس میکردم می خوام منفجر بشم! بغض عجیبی گلوم رو فشار میداد . . . چشمام نمناک شده بود . . . دلم می خواست داد بزنم ولی یک چیزی راه گلوم رو بسته بود ؟! انگار داشتم از درون خفه میشودم! نمی دونم خودم رو چطوری رسوندم تویه اتاقم ؟!!! انگار امروز زیر آوار دنیا مونده بودم ؟!!! خورد شدم خودم رو انداختم رویه تخت . . . بغضم ترکید . . . اشکم سرازیر شد تا وقتی یادمه گریه میکردم تا اینکه خوابم برد . . . این داستان ادامه داره ولی ادامش نمی دیم!. . . . تموم! نتیجه گیری 1- دختر ها ساده ترین و مظلوم ترین قشر جامعه هستن (فکر نکنم ها؟!!!) 2- پسرها نامرد ترین و خائن ترین قشر جامعه هستند(فکر کنم سوء تفاهم شده باشه) 3- هیچ پسری برای یک صحبت عاشقانه از یک دختر تنهایی دعوت نمی کنه(شاید) 4- خانم ها بیشتر مراقب داداش هاشون باشند (مگه چیه ؟!!!) 5- دیگه از این بیشتر چی بنویسم که گفتنش صلاح ما نیست( . . . (سکوت) . . . )
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 10:23 PM توسط فرشادومجتبی
تک چت بهترین چت روم فارسی زبان برای ورود به چت روم کلیک کنید نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 6:37 PM توسط فرشادومجتبی
خیلی وقت بود چیزی آپ نکرده بودم حالا بجاش چند تا عکس خوشگل و داستان براتون می زارم
عشق خیلی زیباست سعی کنین تجربش کنین
خیلی همدیگرو دوس داشتیم ( یه عشق واقعی ) عاشق عکس گرفتن بود برا همین یه دوربین حرفه ای براش خریدم . هرجا میرسید عکس می انداخت . از من از خودش از آب از هوا از همه چیز . بیشتر از صدتا آلبوم داشت که همیشه میگفت بعد تو مهمترین چیز برام این آلبومها هستن خیلی دوسشون داشت . عکسهای قشنگشو می فرستاد برا روزنامه ها که چاپشون کنن . وقتی از عکسای خودش تو روزنامه ها میدید همه دنیا ماله اون بود . همش بهم می گفت آرزومه یه بار عکس خودمو تو روزنامه چاپ کنن ولی به چه بهونه ای ؟ روزها و ماهها و سالها گذشت . تا اینکه من مجبور به ترک اون شهر شدم . از وقتی اونجارو ترک کردم دیگه حتی با هم تماس هم نداشتیم دور از هم زندگی می کردیم . تا اینکه شنبه ی گذشته از دکه ی روزنامه فروشی آقا رحیم مثل هر روز یه روزنامه گرفتم ورقش زدم تو صفحه ۲۲ روزنامه عکسشو دیدم . گوشه عکسش یه روبانه سیاه بود و کنارش نوشته بود از اوییم و به سوی او بازمی گردیم .
داستان جاهلی از بزرگی بارها پرسیده بود تو که اینقدر دم از خدا میزنی خدای تو کو؟ نشانم بده . بار آخر که باز همان سوال را پرسید شخص دانا ناگذیر ضربه ای به سر جاهل زد و سر جاهل شکست . کار بالا گرفت و به دادگاه کشید در دادگاه جاهل پیوسته میگفت سرم شکسته است و درد میکند شخص دانا گفت هر موقع درد کردن سرت را به من نشان دادی من هم خدا را به تو نشان خواهم داد ........... روزی که گفتی عشقت را نشانم بده ناخواسته به یاد این ماجرا افتادم ولی نتوانستم آن کار را با تو بکنم و در دادگاه عشق از تو بخواهم درد کردن سرت را نشانم دهی . چرا که اگر سر تو درد کند سر من نیز درد خواهد کرد
پسرا و دخترا
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() پسرها:
۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک. دخترها: ۱- با ماشين ميرن دم بانک.
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 1:49 PM توسط فرشادومجتبی اینبار گفتم براتون فقط عکس بزارم
![]() ![]() ![]() نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:44 AM توسط فرشادومجتبی سال ۱۳۸۷ را به تمامی دوستان گلم تبریک عرض می کنم خدایا شکرت این وبلاگ دومین عیدشو هم جشن می گیره
سر آغاز جشن ِ نوروز، روز نخست ماه فروردین (روز اورمزد) است و چون برخلاف سایر جشنها برابری نام ماه و روز را به دوش نمیکشد ، بر سایر جشنهای ایران باستان برتری دارد. در مورد پیدایی این جشن افسانههای بسیار است ، اما آنچه به آن جنبهی راز وارگی میبخشد ، آیینهای بسیاری است که روزهای قبل و بعد از آن انجام میگیرد. اگر نوروز همیشه و در همه جا با هیجان و آشفتگی و درهم ریختگی آغاز میشود ، حیرت انگیز نیست چرا که بینظمی یکی از مظاهر آن است. ایرانیان باستان ، نا آرامی را ریشهی آرامش و پریشانی را اساس سامان میدانستند و چه بسا که در پارهای از مراسم نوروزی ، آنها را به عمد بوجود میآوردند ، چنان که در رسم باز گشت ِ مردگان (از 26 اسفند تا 5 فروردین) چون عقیده داشتند که فروهرها یا ارواح درگذشتگان باز میگردند ، افرادی با صورتکهای سیاه برای تمثیل در کوچه و بازار به آمد و رفت میپرداختند و بدینگونه فاصلهی میان مرگ و زندگی و هست و نیست را در هم میریختند و قانون و نظم یک ساله را محو میکردند. باز ماندهی این رسم ، آمدن حاجی فیروز یا آتش افروز بود که تا چند سال پیش نیز ادامه داشت. از دیگر آشفتگیهای ساختگی ، رسم میر نوروزی ، یعنی جا به جا شدن ارباب و بنده بود. در این رسم به قصد تفریح کسی را از طبقههای پایین برای چند روز یا چند ساعت به سلطانی بر میگزیدند و سلطان موقت ? بر طبق قواعدی ? اگر فرمانهای بیجا صادر میکرد ، از مقام امیری بر کنار میشد. حافظ نیز در یکی از غزلیاتش به حکومت ناپایدار میر نوروزی گوشهی چشمی دارد: سخن در پرده میگویم ، چو گل از غنچه بیرونای که بیش از چند روزی نیست حکم میر نوروزی. خانه تکانی هم به این نکته اشاره دارد ؛ نخست درهم ریختگی ، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زیر و رو میشد. در بعضی از نقاط ایران رسم بود که حتا خانهها را رنگ آمیزی میکردند و اگر میسر نمیشد ، دست کم همان اتاقی که هفت سین را در آن میچیدند ، سفید میشد. اثاثیهی کهنه را به دور میریختند و نو به جایش میخریدند و در آن میان شکستن کوزه را که جایگاه آلودگیها و اندوههای یک ساله بود واجب میدانستند. ظرفهای مسین را به رویگران میسپردند. نقرهها را جلا میدادند. گوشه و کنار خانه را از گرد و غبار پاک میکردند. فرش و گلیمها را غاز تیرگیهای یک ساله میزدودند و بر آن باور بودند که ارواح مردگان ، فروهرها (ریشهی کلمهی فروردین) در این روزها به خانه و کاشانهی خود باز میگردند ، اگر خانه را تمیز و بستگان را شاد ببینند خوشحال میشوند و برای باز ماندگان خود دعا میفرستند و اگر نه ، غمگین و افسرده باز میگردند. از این رو چند روز به نوروز مانده در خانه مُشک و عنبر میسوزاندند و شمع و چراغ میافروختند. در بعضی نقاط ایران رسم است که زنها شب آخرین جمعهی سال بهترین غذا را میپختند و بر گور درگذشتگان میپاشیدند و روز پیش از نوروز را که همان عرفه یا علفه و یا به قولی بی بی حور باشد ، به خانهای که در طول سال در گذشتهای داشت به پُر سه میرفتند و دعا میفرستادند و میگفتند که برای مرده عید گرفته اند. در گیر و دار خانه تکانی و از 20 روز به روز عید مانده سبزه سبز میکردند. ایرانیان باستان دانهها را که عبارت بودند از گندم ، جو ، برنج ، لوبیا ، عدس ، ارزن ، نخود ، کنجد ، باقلا ، کاجیله ، ذرت ، و ماش به شمارهی هفت- نماد هفت امشاسپند - یا دوازده ? شمارهی مقدس برجها ? در ستونهایی از خشت خام بر میآوردند و بالیدن هر یک را به فال نیک میگرفتند و بر آن بودند که آن دانه در سال نو موجب برکت و باروری خواهد بود. خانوادهها بطور معمول سه قاب از گندم و جو و ارزن به نماد هومت (= اندیشهی نیک) ، هوخت (= گفتار نیک) و هوو.رشت (کردار نیک) سبز میکردند و فروهر نیاکان را موجب بالندگی و رشد آنها میدانستند. چهار شنبه سوری که از دو کلمهی چهارشنبه ? منظور آخرین چهارشنبهی سال ? و سوری که همان سوریک فارسی و به معنای سرخ باشد و در کل به معنای چهارشنبهی سرخ ، مقدمهی جدی جشن نوروز بود. در ایران باستان بعضی از وسایل جشن نوروز از قبیل آینه و کوزه و اسفند را به یقین شب چهارشنبه سوری و از چهارشنبه بازار تهیه میکردند. بازار در این شب چراغانی و زیور بسته و سرشار از هیجان و شادمانی بود و البته خرید هرکدام هم آیین خاصی را تدارک میدید. غروب هنگام بوتهها را به تعداد هفت یا سه (نماد سه منش نیک) روی هم میگذاشتند و خورشید که به تمامی پنهان میشد ، آن را بر میافروختند تا آتش سر به فلک کشیده جانشین خورشید شود. در بعضی نقاط ایران برای شگون ، وسایل دور ریختنی خانه از قبیل پتو ، لحاف و لباسهای کهنه را میسوزاندند. آتش میتوانست در بیابانها و رهگذرها و یا بر صحن و بام خانهها افروخته شود. وقتی آتش شعله میکشید از رویش میپریدندو ترانههایی که در همهی آنها خواهش برکت و سلامت و بارآوری و پاکیزگی بود ، میخواندند. آتش چهار شنبه سوری را خاموش نمیکردند تا خودش خاکستر شود. سپس خاکسترش را که مقدس بود کسی جمع میکرد و بی آنکه پشت سرش را نگاه کند ، سر ِ نخستین چهار راه میریخت. در باز گشت در پاسخ اهل خانه که میپرسیدند: "کیست؟" میگفت: "منم." - " از کجا میآیی؟" - "از عروسی... " - "چه آوردهای؟" - "تندرستی..." شال اندازی از آداب چهارشنبه سوری بود. پس از مراسم آتش افروزی جوانان به بام همسایگان و خویشان میرفتند و از روی روزنهی بالای اتاق (روزنهی بخاری) شال درازی را به درون میانداختند. صاحب خانه میبایست هدیهای در شال بگذارد. شهریار در بند 27 منظومهی حیدر بابا به آیین شال اندازی و در بند 28 به ارتباط شال اندازی با برکت خواهی و احترام به درگذشتگان به نحوی شاعرانه اشاره دارد: برگردان بند 27: عید بود و مرغ شب آواز میخواند دختر نامزد شده برای داماد ، جوراب نقشین میبافت... و هر کس شال خود را از دریچهای آویزان میکرد وه... که چه رسم زیبایی است ? رسم شال اندازی ? هدیه عیدی بستن به شال داماد... برگردان بند 28 من هم گریه و زاری کردم و شالی خواستم شالی گرفتم و فوراً بر کمر بستم شتابان به طرف خانهی غلام (پسر خالهام) رفتم ، و شال را آویزان کردم... فاطمه خالهام جورابی به شال من بست "خانم ننهام" را به یاد آورد و گریه کرد... شهریار در توضیح این رسم میگوید: "در آن سال مادر بزرگ من (خانم ننه) مرده بود. ما هم نمیبایست در مراسم عید شرکت میکردیم ولی من بچه بودم ، با سماجت شالی گرفتم و به پشت بام دویدم." از دیگر مراسم چهارشنبه سوری فالگوش بودو آن بیشتر مخصوص کسانی بود که آرزویی داشتند. مانند دختران دم بخت یا زنان در آرزوی فرزند. آنها سر چهار راهی که نماد گذار از مشکل بود میایستادند و کلیدی را که نماد گشایش بود ، زیر پا میگذاشتند. نیت میکردند و به گوش میایستادند و گفت و گوی اولین رهگذران را پاسخ نیت خود میدانستند. آنها در واقع از فروهرها میخواستند که بستگی کارشان را با کلیدی که زیر پا داشتند ، بگشایند. قاشق زنی هم تمثیلی بود از پذیرایی از فروهرها... زیرا که قاشق و ظرف مسین نشانهی خوراک و خوردن بود. ایرانیان باستان برای فروهرها بر بام خانه غذاهای گوناگون میگذاشتند تا از این میهمانان تازه رسیدهی آسمانی پذیرایی کنند و چون فروهرها پنهان و غیر محسوس اند ، کسانی هم که برای قاشق زنی میرفتند ، سعی میکردند روی بپوشانند و ناشناس بمانند و چون غذا و آجیل را مخصوص فروهر میدانستند ، دریافتشان را خوش یُمن میپنداشتند. اما اصیل ترین پیک نوروزی سفرهی هفت سین بود که به شمارهی هفت امشاسپند از عدد هفت مایه میگرفت. دکتر بهرام فره وشی در جهان فروری مبنای هفت سین را چیدن هفت سینی یا هفت قاب بر خوان نوروزی میداند که به آن هفت سینی میگفتند و بعدها با حذف (یای) نسنت به صورت هفت سین در آمد. او عقیده دارد که هنوز هم در بعضی از روستاهای ایران این سفره را ، سفرهی هفت سینی میگویند. چیزهای روی سفره عبارت بود از آب و سبزه ، نماد روشنایی و افزونی ، آتشدان ، نماد پایداری نور و گرما که بعدها به شمع و چراغ مبدل شد ، شیر نماد نوزایی و رستاخیز و تولد دوباره ، تخم مرغ نماد نژاد و نطفه ، آیینه نماد شفافیت و صفا ، سنجد نماد دلدادگی و زایش و باروری ، سیب نماد رازوارگی عشق ، انار نماد تقدس ، سکههای تازه ضرب نماد برکت و دارندگی ، ماهی نماد برج سپری شدهی اسفند ، حوت (= ماهی) ، نارنج نماد گوی زمین ، گل بید مشک که گل ویژهی اسفند ماه است ، نماد امشاسپند سپندار مز و گلاب که باز ماندهی رسم آبریزان یا آبپاشان است ( بر مبنای اشارهی ابو ریحان بیرونی چون در زمستان انسان همجوار آتش است ، به دود و خاکستر آن آلوده میشود و لذا آب پاشیدن به یکد یگر نماد پاکیزگی از آن آلایش است. ) نان پخته شده از هفت حبوب ، خرما ، پنیر ، شکر ، بَرسَم (= شاخههایی از درخت مقدس انار ، بید ، زیتون ، انجیر در دستههای سه ، هفت یا دوازده تایی) و کتاب مقدس. بعضی از مؤمنان مسلمان نوروز را مقارن با روز آغاز خلافت علی علیه السلام میدانستند چنانکههاتف اصفهانی میگوید: نسیم صبح عنبر بیز شد ، بر تودهی غبرا زمین سبز نسرین خیز شد چون گنبد خضرا همایون روز نوروز است امروز و به فیروزی بر اورنگ خلافت کرده شاه لافتی مأوا بد نیست اشاره شود که در زمان شاهی ِ فتحعلیشاه قاجار و به فرمان او دستور داده بودند که شاعران به جای مدح ، حقیقت گویی کنند. شاعری با تکیه بر این فرمان شعر زیر را سرود و آن را در حضور شاه خواند و صلهی قابل توجهی هم دریافت نمود ! مگر دارا و یا خسرو ست این شاه بدین جاه و بدین جاه و بدین جاه ز کیخسرو بسی افتاده او پیش بدین ریش و بدین ریش و بدین ریش ز جاهش مُلک کیخسرو خراب است ز ریشش ریشهی ایران در آب است در پایان با آرزوی سالی خجسته با ترجمهی شعری از ابونواس شاعر اهوازی نوشتار را به انجام میبریم: مگر نمیبینی که ؛ خورشید به برج بره اندر شده و اندازهی زمانه برابر گردیده؟ مگر نمیبینی که ؛ مرغان پس از زبان گرفتگی به آواز خوانی پرداختهاند؟ مگر نمیبینی که ؛ زمین از پارچههای رنگین گیاهان جامه بر تن کرده؟ پس بر نوشدن زمانه شاد کام میباش..
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 0:9 AM توسط فرشادومجتبی
10ثانیه تا انتها ، پایانی بی سر و صدا. بی خبر از هر شب و روز ، منو يه شمع نیمه سوز. یکی گذشت از ثانیه ، 9 تای دیگه باقیه . ای کاش تو لحظه ای که رفت ، میدیدمش 1 بار دیگه. اون دور بودو تو حسرتش ، ثانیه ها که میگذشت. ای کاش تو این 1 ثانیه ، بی بودنش نمیگذشت. ساعت میگه 2 ثانیه ، 8 تای دیگه باقیه. یه عمر نشستم منتظر ، کی میگه اینا بازیه.
فقیر بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه. یه عمري چشم به در بودم ، این آخر ها هم چشم به راه. ساعت بازم بهم میگه ، 3 ثانیه رفته دیگه. خبر داری چه زود گذشت ، مونده فقط 7 ثانیه.هی با خودم گفتم میاد ، امیدتو ندی به باد.
داد میزنم پس کی میای ، کسی جوابمو نداد. من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه. ثانیه پشت سر هم ، رفتن تا شش و هفت و هشت. لحظه تو گوشام داد میزد ، 8 ثانیه ازت گذشت. من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه.
هنوز نشستم منتظر ، چشم امیدم ساقیه. آي ای باد سحر ، واسش ببر تو این خبر. بگو که من تا آخرین ، خیره بودم چشمام به در.ثانیه نهم که رفت ، مونده فقط 1 ثانیه. سرت سلامت نازنین ، از من يه لحظه باقیه. قسمت نشد ببینمت ، شاید که لایق نبودم. منتظرت موندم ، یه وقت نگی که عاشق نبودم. ثانيه ي 10 گل ياس ، راحت شدم ديگه خلاص. آزاد شدم بيام پيشت ، بي واهمه بي چرا. قشنگ ترین ثانیه ها ، این 10 تا بود که زود گذشت.
![]()
وقتی بهت فکر می کنم تصویر چهره ای مهربون با چشمانی دوست داشتنی یادم میاد که همیشه و همیشه به یادش می نشینم... دلم می خواست عاشقت باشم... دلم می خواست یه عشق بی پایان به پات بریزم... یه عشق جدایی ناپذیر... دلم می خواست تا ابد پا به پات بیام... اما نذاشتی بهت رسم... میگی نگو عاشقم... میگی نگو... میگم باشه نمیگم... و من باز هم ته دلم میگم تا ابد عاشقم... نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 1:52 AM توسط فرشادومجتبی
پیوند آقا قربان و یلدا خانم مبارک
شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، نخستین شب زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می دارند و این شب را جشن میگیرند. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی مییابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا میکردند. اکنون پس از ارائه نظریه کاربری تقویمی چهارتاقی نیاسر در نزدیکی شهر کاشان و امکان دیدار عملی طلوع خورشید انقلاب زمستانی، عدهای این شب را در انتظار تماشای خورشید در کنار چارتاقی برگزار میکنند.
راستی عید سعید قربان هم مبارکتون باشه.
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 4:40 PM توسط فرشادومجتبی چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 1:20 AM توسط فرشادومجتبی
بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم
تنهایی از وقتی تنها شدم معنی خیلی از حرفها رو فهمیدم درد دوری ، حسرت دیدار ، جدایی ، فاصله ، غم وغصه کاش همه اینها معنی دیگه ای داشتن ولی دلتنگی وتنهایی منو با همه اینها آشنا کرد شبها با حسرت دیدار تو خوابیدم همه رویاهای شبهامو با غم دوری تو به صبح رسوندم و بالاخره با تنهایی از خواب بیدار شدم. از تنهایی با همه دوست شدم با فاصله ها و جدایی ها و حسرت ها زندگی کردم اما تنها کسی که به من وفادار موند و تنهام نذاشت، تنها یار تنهاییم ، تنهایی بود
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 1:16 AM توسط فرشادومجتبی می خواهم با دخترم ریاضی کار کنم
به حساب خودش چهل دقیقه ای می شد که به فکر خودکشی افتاده بود.رفت برای خودش چای بریزد ولی منصرف شد.فکرکرد:«آدمی که میخواد خودشو بکشه که چایی تازه دم نمیخوره».ده دقیقه بعد،فنجان چای را گذاشت کنار نان و پنیر و نشست. احتمال میداد شاید اگر سیر باشد،با دقت بیشتری بتواند دنبال ناکامی هایش بگردد تا بالاخره چیزی از گذشته اش بیرون بکشد؛ چیزی که دلیلی برای خودکشی داشته باشد. لقمه ی اول را که میخورد به بچگی اش فکرکرد.به آن کارهای سخت و روح مجروحش که دیگر نخواهد زنده بماند.بی فایده بود.لقمه ی دوم را گرفت.حقیقت این بود که در بچگی خوب می خورد و خوب می پوشید؛با خواهرهایش بازی میکرد و البته گاهی هم نمکدان و پارچ آب می برد سر سفره.مهربانی های پدرش را به یادداشت؛همان روزهایی که کتابهای مدرسه شان را جلد میکرد، یا......ولی هرچه فکرکرد سیلی جانانه ای از طرف او به یاد نداشت؛از آنها که پرده ی گوشش پاره شده باشد یا دست کم دندان درد گرفته باشد.مادرش هم آنقدر موهایش را نرم شانه زده بود که همیشه خوابش می برد. بساط صبحانه را جمع کرد.مصمم بود در نوجوانی اش دنبال یاس وناامیدی بگردد.رفت سراغ لباس های چرک شوهر و دخترش. یک آن فکرکرد همین می تواند دلیل خوبی باشد؛کارهای سخت خانه هویت اش راگرفته.ولی هیچ وقت از شعارهای فمینیستی خوشش نمی آمد.وانگهی هرماه کارگر می آمد وخانه را می روفت و می شست.شوهرش میخواست او انگلیسی اش را کامل کند و زیاد در پی گردگیری وجرم گیری خانه نباشد.لباس هارا ریخت توی لباسشویی و درجه را چرخاند.چندبار این کارراکرد.مدتی بود لباسشویی کلافه اش کرده بود.فکرکردپیله کند به همین؛به نداشتن رفاه نسبی.عنوان روزنامه هارا مجسم کردکه:«زنی به خاطرنداشتن ماشین لباسشویی مدل بالا خودش را کشت».خنده اش گرفت ولی نخندید. بعد به اتاق خواب رفت ونشست لبه ی تخت تا بلکه بغض کند وبرای خودش اشکی بریزد.نتوانست.یک موسیقی اشک آور به دادش می رسید.می خواست یک دل سیر گریه کند؛ آن وقت با چشم های پف کرده و سروموی ژولیده به شوهرش بگوید:«تولد که دست خود آدم نیست ولی مرگ میتونه انتخابی باشه».این یاس فلسفی به نظرش ژیگول بازی آمد.نوارهای دم دست همه شجریان و ناظری بودند.سی دی های پخش و پلای دخترش هم یا «کامران هومن» بود یا«اندی»که خوشگلا باید می رقصیدند.عصبانی شد؛فکر نمی کرد حتی یک آهنگ غمگین نتواند پیدا کند. رفت جلوی آینه تا با دلخوری به خودش نگاه کند.ابروهایش را تازه برداشته بودوبرای موهای مش کرده اش همین چند روز پیش حسابی چاپیده بودنش.شبیه زنی نبود که دست از زندگی شسته باشد.به نتیجه رسید دست کم دوهفته ای نا امیدی لازم است تا به مرز خودکشی برسد؛تازه اگر فرصت داشته باشد. چطور مردنش هم البته برایش مهم بود.مطمئن نبود دار بهتر است یا رگ زدن و خوابیدن در وان پر آب.به آمپول هوا هم فکرکردولی تزریق وریدی بلد نبود.نمی خواست سکته ی ناقصی بکند وزنده بماند؛بعد همه چهارچشمی بپایندش و هی زنگ بزنند و بپرسند چرا گوشی را دیر بر می دارد.ترجیح می داد در جا بمیرد؛بانامه ای کوتاه و تاثیر گذار که کنارش افتاده باشد یا دردستهای نیمه بازش پیداکنند.دار را زیاد نمی پسندید.دهان باز بازبان بیرون زده بدترکیب بود.می خواست بالای سر جنازه اش گریه کنند نه اینکه خنده شان بگیردو به رو نیاورند.خفگی با گاز را هم تاب نمی آورد؛نمی دانست صادق هدایت چطور تاب آورده.با قرص هم نمیشد؛همیشه بد دوا بود و عق میزد حالا چهل پنجاه تا را باید چه میکرد. فکر نمی کرد خودکشی این قدر دنگ و فنگ داشته باشد.به یکی دو کتاب سر زد،بلکه جمله یا عبارتی برای نامه ی خودکشی اش پیدا کند،که آشنا نباشد وگرنه آبرویش پیش همه میرفت؛چون دوستانشان مثل خودشان خوره ی کتاب بودند.کتاب رابست.ترجیح دادتاوقتی دنبال ناامیدی هایش می گردد هرچه به ذهنش رسید یادداشت کند؛تادرلحظات آخرزندگی آنرا با خطی درب وداغون برکاغذی بنویسد یا با ماژیک روی آینه ی حمام.پس باید یک ماژیک می خرید و عجالتا چندمترطناب ویک تیغ موکت بری. یک دفعه یادش آمد چهارده پانزده ساله که بود،از شاگرد نجاری سر خیابان شان خوشش می آمد.وقتی به مدرسه می رفت و او را از دور می دید،دلش می تپید و صورتش داغ می شد.شکست عشقی به نظرش بهترین دلیل برای خودکشی آمد؛ولی بعد از گذشت بیست سال،چندان چیزی یادش نمانده بود؛از عشقی که سرتا ته اش از امتحانات ثلث سوم بود تاآخر سه ماه تعطیلی. آن شاگرد نجاری زن وبچه دار بود وبه شهرستانش رفت بدون اینکه این دختر مدرسه ای را دیده باشد؛چون همیشه پشت به خیابان و روبه نجاری کار میکرد.به نظرش حیف آمد که از این خاطره چیزی در نمی آید؛وگرنه می توانست یک جلد«بامدادخمار»کنار نامه اش بگذارد،تا مادر و خواهرهایش زار بزنندوزنان بی اشک عزادار،به سروسینه شان بکوبند. رفت سراغ ماشین لباسشویی.حوله ی آبی به تی شرت سفید دخترش رنگ داده بود.زیر ماژیک و طناب و تیغ نوشت وایتکس. نمی دانست این چه رسم دست و پا گیری است که حتما باید نامه ی خودکشی نوشت.مطمئن نبود«ویرجینیا ولف»یا«جک لندن»نامه ای نوشته بودند یا نه حتی «مریلین مونرو».به یاد فیلمی افتاد و تصمیم گرفت تایپ کند و روی صفحه ی کامپیوتر بیاندازد؛ولی منصرف شد.بالاخره بهتر دید اطرافیان از سر و وضع ژولیده وحرف های تکان دهنده اش به احوالاتش پی ببرند.می خواست وقتی خبر خودکشی را می شنوند همه به هم بگویند«معلوم بوددست از خودش کشیده»یا «همیشه زندگی براش بی ارزش بود»و جملاتی از این دست. بلند شدتا پول و لیست خریدش را بردارد که چشمش به دفتر تلفن افتاد.نوارچسب آورد تا بالاخره جلدش را بچسباند.فکر کرد:«بدک نیست هر روز به یکی دونفر ازفامیل و آشنا زنگ بزنم.....هم از حالم بگم هم بفهمم یه موقع عروسی نامزدی ای چیزی نداشته باشن».جلد را بادقت چسباند«تازه باید تقویمم ببینم که شهادتی،عیدی،نیفته به اون روز، اون وقت همه سرشون گرمه و مردنم به چشم نمیاد».رفت یک چای دیگر بریزد.صورت گریان مادرش را مجسم کردکه زیر لب زمزمه میکندوخواهر بزرگش که خودش را زمین انداخته وگریه اش به جیغ تبدیل شده ؛حتی فکرکرد مثل همه ی مجالس عزا برایش آب قند می آورند و خواهر کوچکش بی صدا اشک می ریزد.دوست داشت در آن لحظه شوهرش دخترش را بغل کرده باشد و باهم گریه کنند.قوری را گذاشت کنار سماور و برجستگی گلویش را که از بغض دردگرفته بود ،فشار داد. در همان حال خودش را هم دید که به صورت افتاده با چشمانی باز ؛ولی نمیدانست چرابدون ریمل.موهایش پریشان و خوش حالت شده بود و بلندتر از اندازه به نظرش آمد.خوشش آمد که نیم رخش پیدا بود؛چون خیلی ها گفته بودند شبیه گوگوش است.دیگر به خودش اجازه داد سایه روشنی هم ببیندکه از پنجره روی جنازه اش افتاده و لباس به تنش خوش فرم مانده.در مجموع از شکل و قیافه ی جناره ی خودش راضی بود و اینکه آن قدر همه به صورتشان چنگ می زدند و هوار می کشیدند که ماموران نمی توانستند کارشان را درست انجام دهند.موسیقی مناسبی برای آن لحظه به فکرش نرسید؛فقط سرش را به دیوار تکیه داد و برای مرگ خودش در یکی دوهفته ی آینده گریه کرد. ساعتی بعد به خرید رفت. وقتی برگشت، کتاب قدیمی پیشاهنگی راگذاشت دو قفسه پایین تر وچشمش به کتاب های «آگاتا کریستی»خورد.شوهرش زنگ زد که:«دوسه ساعت دیر میام ....هرچی خواستی اس ام اس بزن».دخترشان هم از راه مدرسه میرفت کلاس زبان. طناب را برداشت و کتاب پیشاهنگی را بازکرد.کاغذهای کاهی اش ترد شده بود و با هر ورق زدن خرده کاغذها می ریخت روی دامنش.به یاد هشت سالگی اش افتاد و فصل« انواع گره ها» را بازکرد.گوشه ی صفحه نوشته شده بود:«مریم خراست»و بعد خط خورده بود.مدت ها بود که دیگر گره ها را تمرین نمی کرد.آسان ترها محکم نبودند.با پیچیده ترها کمی سروکله زد.گره های چهار گوش زیبا تر از سابق به نظرش آمد؛تا حدی که تصمیم گرفت موهای دخترش را ببافدو با روبانی همین گره را بزند.خودکار دم دستش را برداشت وگوشه ی کتاب نوشت:«مریم هنوز خراست». طناب گره زده به دست،بلند شد و دنبال جاهای محکم سقف گشت.نه میخی دید و نه گیره ای؛یک راست به حمام رفت ؛طناب را به دوش بست و پایین کشید.لوله و سر دوش جدا شدندو افتادند وسط حمام.سکندری خورد ولی دوباره استاد.زیر دلش درد گرفت.فکر کرد :« پیش دکتر زنانم نرفتم داره دیر میشه». دوش را همان جا گذاشت تا شوهرش دوش تلفنی بخرد. به ایوان رفت.آنجا نرده های محکمی داشت ولی نمی خواست از طبقه ی دوم آویزان شود مگر اینکه برای آن روز حتما شلوار می پوشید.دوباره به پذیرایی برگشت.حلقه ی لوستر را دید که چند سالی می شد به سقف زده بودند؛با سر و صدا نردبان را که از قدش بلند تر بود از ایوان آورد و سر پا کرد.بالا رفت ولی به پله ی چهارم نرسیده سر گیجه گرفت.همیشه از ارتفاع می ترسید.فکری به سرش زد.بهتر دید برود پشت بام و آن قدر عقب عقب برود تا پرت شود. به شرط آن که فکر نکنند «اکس»زده و افتاده .حتی سیگارهم نمی کشید و تحمل این تهمت را نداشت. علی الحساب طناب را قل داد زیر تخت و دوباره بغض کرد. نمی دانست شوهرش بعد از این ماجرا میرود الهام را پیدا کند یا نه.نمی خواست کسی که زمانی گرل فرند شوهرش بوده حالا بیاید و بشود نامادری دخترش.سر رسیدش را در آورد تا روزی را انتخاب کند.روزی که دخترش اردو یا مسابقه داشته باشد ؛شوهرش هم ماموریت نباشدکه تلفنی با خبر شود. دوباره کتاب های«آگاتا کریستی» را دید.با خودش گفت:«اگه قتل باشه نه خودکشی... خیلی ارج و قرب آدم میره بالا»؛ولی دلش نیامد کلکی جور کند تا اثر انگشت کارگر یا همسایه ای روی وسایل خانه بیفتد،البته بلد هم نبود. وقت دوباره خواندن کتاب ها را نداشت ، همین طور حوصله اش را.پس رفت سوپ شب پیش را برای نهارش گرم کند. برای شام گوشت چرخ کرده در آورد .می خواست نا امیدانه با غذا بازی کند و اگر شد، اشکی هم بریزد.ولی سر شب شوهر و دخترش نشستند پای یک فیلم کمدی؛آن قدر قهقهه زدند که او هم از آشپزخانه آمد ببیند بازیگرش کیست.دخترش را نگاه کرد و بعد شوهرش را.احساس کرد دندان هاوپیشانی هایشان به هم شبیه تر شده بود. بعد از فیلم، ماکارونی را با دیس چینی گذاشت وسط میز و نشستند.بلافاصله صحبت به زنگ ریاضی کشید و رنگ دخترش پرید.شوهرش گفت:«عیب نداره...مامانت میاد باهاش حرف میزنه»؛و او قصد کرد برخورد تندی با معلم ریاضی بکند تا این قدر بچه اش را نچزاند. سبزی خوردن را گذاشت کنار ظرف شوهرش.از دخترش پرسید:«برای تولد ت لباس نمیخوای بخریم؟».یک آن فکر کرد:« باید به فامیل نشون داد هیچ کم وکسری نداریم».از دست خودش حرص اش گرفت. بلند شد و رفت دنبال آب معدنی.جلوی پنجره ی آشپزخانه ایستاد وفکر کرد خودکشی باید سریع و ناگهانی باشد،بدون نامه ،حتی بدون دلیل،فقط ساعت را روی نه صبح کوک کند و وقتی زنگ زد تنهاست ومیتواند کار را تمام کند.بادآمد و پرده ی آشپزخانه تکان خورد.پروانه ای از لای چین اش آزادشد ورفت بیرون.رد ش را با نگاه گرفت تا گم اش کرد.نفس عمیقی کشید و نگه داشت .هنوز ناامیدی هایش را پیدا نکرده بود؛نامه ی مناسبی هم نداشت؛در خانه هیچ جای محکمی برای طناب نداشتند.دلش هم نمی آمد خواهرانش وان پر خون را بشویند یا شوهرش مجبور شود خانه را عوض کند. با دخترش هم می خواست حتما ریاضی کارکند. آخر شب ایستاد به ظرف شستن.بعد پرده ی آشپزخانه را تکان داد ولی پروانه ی دیگری در کار نبود.ساعت رومیزی را روی نه صبح فردا کوک کرد ولی زنگش را از کار انداخت.
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 7:41 PM توسط فرشادومجتبی
ولادت حضرت مهدي (عج) مباركباد.
محمد بن حسن عسكري (عج) آخرين امام از امامان دوازده گانه شيعيان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنيا آمد و تنها فرزند امام حسن عسكري (ع)، يازدهمين امام شعيان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است كه گفته اند از نوادگان قيصر روم بوده است. «مهدي» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقيه الله، صاحب زمان، ولي عصر و امام عصر از لقبهاي آن حضرت است. تولد امام زمان (عج) پنهان نگاهداشته شد و امام حسن عسكري (ع) خبر آن را تنها به عده اي از شيعيان داده بود. حضرت در سال ٢٦٠ هـ ق پس از وفات پدر به امامت رسيد. امامت ايشان بنا به حديثهاي بسياري بود كه از پيامبر (ص) و امامان پيشين روايت شده بود. امام زمان (عج) پس از آنكه بر جنازه پدر نماز گزارد از چشم مردمان پنهان شد. سبب پنهان شدن آن حضرت اين بود كه خليفه هاي عباسي تصميم به كشتن او داشتند. بنا به اخبار و روايات شيعه غيبت آن حضرت دو بار صورت گرفته است. دوران غيبت نخست را كه تا سال 329 هـ ق ادامه داشت دوران غيبت صغرا يا دوره نيابت خاصه مي نامند. در اين سالها امام به وسيله چهار نفر از نمايندگان خاص خود با شيعيان ارتباط داشت. اين چهار تن كه آنان را نواب اربعه (نايبان چهارگانه) مي خوانند عبارتند از: ١- عثمان بن سعيد بن عمري، از ياران امام هادي (ع) و امام حسن عسكري (ع) او به دستور امام حسن عسكري تا پايان عمر نايب امام زمان (عج) بود. ٢- ابوجعفر محمدبن عثمان بن سعيد، از شاگردان ياران امام حسن عسكري كه پس از مرگ از پدرش، عثمان بن سعيد بن عمري، نيابت امام زمان (عج) را به عهده گرفت، او در سال ۳۰۴ يا ۳۰٥ هـ ق در بغداد درگذشت. ۳- حسين بن روح نوبختي كه دستيار محمدبن عثمان بن سعيد بود و پس از مرگ وي نيابت امام را به عهده گرفت و در سال ۳۲٦ در بغداد درگذشت. ٤- علي بن محمد سُمري كه بنا به وصيت حسين بن روح نوبختي نايب امام شد و در حدود دو سال رابط امام و شيعيان بود. او در نيمه شعبان ۳٢۹ در بغداد درگذشت. ـ با مرگ علي بن محمد سمري دوره غيبت صغرا يا نيابت خاصه پايان يافت و دومين دوره غيبت آن حضرت، يعني دوران غيبت كبري، آغاز شد. اين دوره تا ظهور امام زمان ادامه خواهد يافت. آخرين نامه و دستوري كه سمري از امام زمان دريافت نمود به مضمون ذيل نقل شده است: ـ «بسم الله الرحمن الرحيم، اي علي بن محمد سمري خدا اجر برادران ترا در مصيبت تو بزرگ گرداند. تو بعد از شش روز خواهي مرد. پس خود را آماده كن و به احدي براي جانشيني خود وصيت نكن. زيرا غيبت تامه آغاز مي شود و ديگر ظهوري نخواهد بود مگر به اذن خداي تعالي و آن بعد از طول زمان و قساوت قلبها و پر شدن زمين از جور خواهد بود. زود باشد كه در بين شيعيان كساني بيايند كه ادعاي مشاهده كنند، هر كس مدعي مشاهده من قبل از خروج سفياني و صيحة آسماني بشود كذاب و مفتري است. و لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم.» ـ دوره غيبت كبري را دوران نيابت عامه نيز مي نامند. نيابت عامه به اين معني است كه در اين دوره راهنمايي شيعيان به عهده فقهايي عالم از شيعيان است، كه داراي شرايط تعيين شده براي راهنمايي هستند. در اين دوره كسي مستقيماً از طرف امام زمان (عج) براي نيابت تعيين نمي شود. ـ سبب واقعي پنهان شدن امام زمان (عج) از چشم مردمان در حديثها بيان نشده است. حتي گروهي گفته اند علت غيبت بعد از ظهور امام زمان (عج) آشكار خواهد شد. اما از دلائل مهم غيبت، حفظ وجود امام از گزند دشمنان به فرمان خدا براي مصلحت اسلام و مسلمانان است. گذشته از اين، غيبت امام زمان (عج) فقط از نظر ظاهري است و از نظر معنوي رابطه او با مردم قطع نشده است. در حديثي از پيامبر (ص) درباره دوره غيبت امام زمان (عج) نقل شده، آمده است كه ايشان مانند خورشيد پنهان شده در پس ابر است كه ديده نمي شود، اما انوارش به زمين مي رسد وبه آن سود مي رساند، همه مسلمانان، به دليل حديث هايي كه از پيامبر (ص) روايت شده است، معتقدند كه مهدي (عج) روزي ظهور خواهد كرد و جهان را پر از عدل و داد خواهد ساخت. امام تنها شيعيان هستند كه به امامت او در دوران غيبت نيز معتقدند..... ـ در دوران غيب كبري افراد بسياري ادعاي مهدويت كرده اند از جمله غلام احمد قادياني، موسس فرقه قادياني هند در ۱٢۳٥ هـ ق، سيد علي محمد شيرازي معروف به سيد باب، موسس فرقه بابيان در ايران، كه به سال 1266 هـ ق در تبريز كشته شد و محمد احمد معروف به مهدي سوداني كه در ۱۳۰٢ هـ ق (۱٨٨۱ م) در سودان بر ضد استعمارگران انگليسي قيام كرد..... ـ فرهنگنامه كودكان و نوجوانان/ جلد سوم/ ص 269/ چاپ اول سال 1367 ـ دائره المعارف تشيع/ جلد دوم/ ص 374/ چاپ دوم سال 1372
شب بسيار مباركى است از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايتست كه از حضرت امام محمّد باقر عليه السلام سؤ ال شد از فضل شب نيمه شعبان. فرمود: آن شب افضل شبها است بعد از ليلة القدر. در آن شب عطا مى فرمايد خداوند به بندگان فضل خود را و مى آمرزد ايشان را به مَنّ و كَرَم خويش. پس سعى و كوشش كنيد در تقرّب جستن به سوى خداى تعالى در آن شب. پس بدرستى كه آن شبى است كه خدا قسم ياد فرموده به ذات مقدّس خود كه دست خالى برنگرداند سائلى را از درگاه خود، مادامى كه سؤال نكند معصيت را و آن شب آن شبى است كه قرار داده حَقّ تعالى آن را از براى ما به مقابل آنكه قرار داده شب قدر را براى پيغمبر ما صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله. پس كوشش كنيد در دُعا و ثنا بر خداى تعالى ((الخبر)) و از جمله بركات اين شب مبارك آنست كه ولادت با سعادت حضرت سلطان عصر امام زمان ارواحُنا لَهُ الفداء در سحر اين شب سنه دويست و پنجاه و پنج در سُرَّ مَنْ رَاى واقع شده و باعث مزيد شرافت اين لَيْله مباركه شده و از براى اين شب چند عملست: اوّل غسل است كه باعث تخفيف گناهان مى شود دوّم احياء اين شب است به نماز و دعاء و استغفار. چنانچه امام زين العابدين عليه السلام مى كردند و در روايتست كه هر كه احيا دارد اين شب را، نميرد دل او در روزى كه دلها بميرند. سوّم زيارت حضرت امام حسين عليه السلام است كه افضل اعمال اين شب و باعث آمرزش گناهانست و هر كه خواهد با او مصافحه كند، روح صد و بيست و چهار هزار پيغمبر زيارت كند، آن جناب را در اين شب و اَقَلِّ زيارت آن حضرت آن است كه به بامى برآيد و به جانب راست و چپ نظر كند، پس سر به جانب آسمان كند پس زيارت كند آن حضرت را به اين كلما
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 4:12 PM توسط فرشادومجتبی
گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است
اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي.
حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
خدا هيچ نگفت.
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است.
چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را
كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند.
مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
خدا هيچ نگفت.
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.
مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك
كار چندان سختي نيست.
اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.
زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز
دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است.
و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم
هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست.
در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.
آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود.
شيطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
![]() ![]() ![]() نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 12:28 PM توسط فرشادومجتبی ش شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی بر آنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد من بر آنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کار است
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 7:29 PM توسط فرشادومجتبی
من در یک روز بارانی گم شدم
زيبايي عشق به سكوته نه فرياد زيبايي عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ريختن عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده. عشق يه كويره كه عاشق تشنه با روياي سراب معشوق قدم به جلو ميذاره عشق راه ناهمواريه كه وقتي ازش گذشتي و تمام سختيا رو پشت سر گذاشتي مي رسي به جايي كه اصلا تصور نمي كردي آخرش اين باشه مثل كسي كه از كوهي بالا مي ره به اميد اينكه ببينه پشت اون كوه چيه؟لذتش فقط اميد و روياي رسيدن به اون بالاست وقتي رسيدي مي بيني هيچي پشت كوه نبوده و نيست نااميد و خسته مي شيني به اين همه راهي كه اومدي فكر مي كني. البته اگه بين راه سقوط نكني. عشق سخن گفتن با نگاهه. عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه عشق تكرار اف رينش
به رهایی سوگند ...!!!
و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی
که اورا رها می خواهم
هرچند که او هیچگاه در بند من گرفتار نبود
هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او
اما او در بند خود گرفتار بود
همان گونه که من با او از خود رهاشدم ......
به کوه ميگويند عشق چيست؟ ميلرزد
نه ديروزم به امروز و نه امروزم به فردا ماند گلم يکبار بشگفت و ولي کي تازه اينجا ماند ببين اين عمر چون باد خزان در گذر باشد که او با سرعت رفت و غم و غمخانه برجا ماند به خاک و خون تپيدن ها چه سود دانستي همان اشفتگي الودگي اين سفله برجا ماند غم غمها مخور کين عمر چون بوي بهاران است که يکبارش شميدي کي دگر بوي در انجا ماند کجا شد روزگاران که شوق و شعف هر جا بود گذشت و در گذر باشد ولي هجران تنها ماند
خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 12:56 PM توسط فرشادومجتبی
سنگ قبر من بنویسید:
خسته بود،اهل زمین نبود،نمازش شکسته بود... بر سنگ قبر من بنویسید: شیشه بود ،تنها از این نظر که سراپا شکسته بود! بر سنگ قبر من بنویسید: که پاک بود چشمان او که دائما" از اشک شسته بود... بر سنگ قبر من بنویسید: این درخت عمری برای هر تیر و تیشه، دسته بود. بر سنگ قبر من بنویسید: عمری پشت دری که باز نمی شد نشسته بود...!!!
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 7:0 PM توسط فرشادومجتبی
گریه کردم شرجی تر از باران برایت گریه کردم
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 6:56 PM توسط فرشادومجتبی از کجا آغاز کنم؟ روایت قصه ای که از عشقی بس بزرگ و با شکوه سخن می گوید داستان شیرینی که کهن تر از قلب دریا هاست حقیقت ساده ی عشقی که او برایم به ارمغان آورد از کجا ، آغاز کنم ... با اولین سلام، به این دنیای تهی وپوچ من معنا بخشید و دیگر عشقی، به جز او در قلبم جای نخواهد گرفت او به زندگی ام پای نهاد و به آن لذت بخشید او قلبم را سرشار می کند سرشار از لذت هایی که، بس بی نظیرند سرشار از نوای فرشتگان و تخیلاتی بکر و دست نیافتنی او جام روانم را، از فراوانی عشقش لبریز می سازد و این گونه است، که هر جا پا می گذارم، دیگر تنها نیستم آخر ، با همراهی چون او چگونه میتوان تنها بود؟ و من هر گاه دستانش را جستوجو کنم ، همواره در کنار من است این عشق چقدر دوام خواهد داشت ؟ آیا هرگز می توان آن را با گذر ساعات سنجید ؟ اکنون پاسخی ندارم تنها می توانم بگویم که تا آن هنگام که تمامی ستارگان بسوزند و بی فروغ شوند نیاز مند او خواهم بود و او نیز در کنارم خواهد ماند ...
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 6:48 PM توسط فرشادومجتبی عشق یعنی... نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 7:35 PM توسط فرشادومجتبی
خواستم در خلوت خود عشق را بنویسم که قلم شکست و کاغذ پاره شد و اندیشه ام راه سفر به هزار مکان دیگر در پیش گرفت ، خواستم درد دل خئیش را روی کاغذ بیاورم که قلم از فرمان دستم سرپیچی کرد و من بازهم در خلوت خویش دنبال کلمات گشتم و گشتم ، تا دوباره با هجی کردن عشق توانستم قلم را در دست گرفته و نوشتن را شروع کنم ، ولی هرچه کردم نتوانستم معنای حقیقی عشق را در زمین خاکی ، پس مرغ دلم را به آسمانها پرواز دادم ، تا نه با قلم ، بلکه با حس وجودی معنای حقیقی کلمه ی عشق را بیابم ، هجی کنم و دریابم .
عشق نخستين نياز براي پيوند. عشق يعني دوست داشتن به اضافه صداقت ، رفاقت ، معرفت عشق يعني امروز ، فردا و هميشه .عشق آن سوي من است ، آن سوي ترديد ، آن سوي اگر ، آن سوي اما ، شايد ... عشق را بايد به جا آورد ، محترم شمرد ، شناخت .عشق كودكي است كه بوي صداقت و صراحت مي دهد دست عشق را در كوچه هاي پر از ازدحام زندگي نبايد رها كرد عشق را نبايد رنجاند ، نبايد گرياند عشق را بايد پاس داشت .
و بعد از رفتنت يك قلب در يايي ترك برداشت
بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد نمي دانم چرا رفتي،نمي دانم چرا؟ نمي دانم كجا،تا كي براي چه؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد . . .
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:19 PM توسط فرشادومجتبی |
||||
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved